تبليغاتX
سکوت من ترانه های بی صداست

سکوت من ترانه های بی صداست
به جای اینکه بر سر تاریکی فریاد بکشی ... یک شمع روشن کن


 

 

اينها كه گفتند قانون هاي زميني بود براي عشق هاي زميني

آسماني ها زنا نمي كنند كه ديه اش را بشمارند !!!

آسماني ها چند همسر ندارند كه نياز به شمارش تفاوت باشد!!!

آسماني ها كتك نمي زنند و محاكمه نمي شوند و براي عاشقي وقت و زمان و فرصت و اجازه تعريف نمي كنند!!!

آسماني ها فرزند را موهبت الهي مي دانند و حاصل عشق پس نمي انديشند كه پسر باشد يا دختر !!!

آسماني ها عشق مي كارند ... عشق درو مي كنند ... عشق را سبز نگاه مي دارند تا آخرين لحظات با هم بودن

و اين عشق ها همان عشق هايي است كه از بودن دو روح حاصل مي شود و با فاصله قوت مي يابد و با نزديكي شدت ...

اينها سواي عشق هاي آتشيني هستند كه از غريزه آب مي خورند

آنچه گفته شد همه از قانون هاي زميني بود ... انان كه آمدند و شاخص هاي آسماني را شمردند عشق را مي دانند... عشق را مي فهمند ... عشق زا زنده نگاه مي دارند ...

حواها هر چند كم اند اما هر روز عاشق ترند

آدم ها هر چند كم اند اما هر روز اسيرترند

حوا عاشق اسير آدم بودن و آدم اسير عشق حوا بودن!!!

هر روزتان عاشق تر از ديروز

لحظه هاتان خدايي

دلهاتان آسماني

التماس دعا

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

می خوام نظرتونو راجع به این تصویر بدونم ... منم مثل همیشه بعد همه نظرمو می گم ... فقط با دقت زیادی بهش نگاه کنید ....

                 شگفت انگيز

 

پي نوشت :

براي اين پست كسيو خبر نكردم شرمنده ... دوستان گلم براي يه مدتي نيستم ... تا امتحانات ميان ترمم تموم شه ... اين يه ماه اخير اونقدر مشكلات مختلف برام پيش اومده كه از درس هام خيلي خيلي عقبم در اولين فرصت حتما پيش دوستاني كه به کنج غربتم سر زدن ميام ... برام دعا كنيد

براي همتون دلي مملو از شادي و لحظاتي سرشار از عشق رو آرزومندم

خدا پشت و پناهتون

 

سکوت لحظه گفت و گوی نگاه هاست 

           خدا حافظی لحظه فریاد های بی صداست

                                  با سکوتی مملوء از ترانه های بی صدا

                                                                     خدا نگهدار تا لحظه ی دیدار

+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 19:58 توسط ترانه |



زن :

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر.

 مي تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است

                     و تو هر زمان که بخواهي  به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج کني.

در محبسي به نام بکارت زنداني است و تو ....

او کتک مي خورد و تو محاکمه نمي شوي.

او مي زايد و تو براي نوزادش نام انتخاب مي کني.

 او درد مي کشد و تو نگراني که کودک دختر نباشد.

 او بيخوابي مي کشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني.

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند : (نام پدر ؟)

و هر روز :

 او متولد مي شود ، عاشق مي شود ، مادر مي شود ،

                                      پير مي شود و مي ميرد.

 

                       و قرنهاست که او : عشق مي کارد و کينه درو مي کند.

 

برگرفته از : زندگی فقط یه کلمست

.

.

.

و من سال هاست میاندیشم نیاز زن به مرد چیست !!!!
کجای این با هم بودن ها زیباست !!!
چه کسی این روزها عشق تواند آفرید!!!

.

.

سخن دو دوست :

سلام
در طول تاریخ زن همیشه به عنوان موجود ضعیف تر دیده می شده که تنها باید نیازهای مرد را تامین کند. بماند این که اقوامی بودند که زنان را زاده شیطان می دانسته و برای آن هویت انسانی قائل نبودند و همین اعراب جاهلیت که دخترانشان را زنده به گور می کردند! به چه جرمی؟ که خداوند در قرآن کریم می فرماید: "بای ذنب قتلت" به چه گناهی کشته شدند؟
و این زنان بودند که در طول تاریخ همیشه مظلوم واقع شدند و در این وانفسای جدال مردان بر سر انسان بودن یا نبودن زن! این اسلام بود که با تعالیم الهی خویش به زن عزت بخشید و او را از کالایی یک بار مصرف به موجودی ارزشمند تبدیل کرد
این ها که نوشتی همه ظاهر زندگی ماست اما برای من همین که خداوند در آیات قرآن هر جا از مردان مومن سخن گفته از زنان مومن نیز گفته است " المومنین و المومنات..." کافی است!
و این یعنی خداوند بین زن و مرد تفاوتی از بعد معنوی و عرفانی قائل نشده است و هر که در این میان لیاقت بیشتری داشته باشد مقرب تر است خواه زن باشد خواه مرد!

نویسنده : دل نوشته های من


سلام
همه این ها که گفتی شاید درست باشه
اما فقط از دامن زن مرد به معراح می رود
و فقط بهشت زیر پای مادران است
و اینکه خودت خوب گفتی مردان در بهشت هم ژادششان همراهی با زنان نیکوست
و اینکه به قول قران زن ریحانه است و مرد نیست و هزاران اما و اگر دیگر
کاش زنان خود را می شناختند
التماس دعا

نویسنده : کوچه پس کوچه ها

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 18:50 توسط ترانه |


 

 

اين جمعه هم گذشت و تو نيامدي

شايد با خود بگويي چرا از تو نمي نويسم ...چگونه بنويسم كه قلم من براي گفتن از عظمت تو كوچك است

بگذار باز هم از خودم بگويم ... از نياز هايم ... از خواسته هايم ... بگذار آخرين آرزويم را برايت بنويسم

نيمه هاي شب .. مي دانستم كه مرا مي نگري .. باد تندي مي وزيد .. مرا به ياد طوفان قيامت و آشفتگي آن زمان آورد ... ترسيدم .. خيلي ...

هيچ كس نبود چز همان مهرباني كه خدا به حق قلب او را مانند قلب زيباي مطهره من بزرگ آفريد..

كسي كه معناي حرفم ... طعم دردم ... بزرگيه غمم را مي داند...

كسي كه با  ساده ترين كلمه  (( داداشيت !! )) خود را برايم معنا كرده .. و من چقدر از اين تكرار نام دلشادم ...

او بود و خدا ...

من نبودم !!!... ناگهان فضايي مبهم همه تنهايي ام را فرا گرفت !!
انگار عالم ديگري بود

صورتي بود ... همان رنگ زيباي كودكي     شايد آبي ... همان صداقت آسمان

شايد طلايي ... همان مهربانيه خورشيد    اصلا هفت رنگ بود ... هزار رنگ بود ...

بي رنگ شايد !!

هرچه كه بود ... من آنجا بودم !!
و اخرين آرزويم را آنجا ديدم ... و الان كه از آن مي نويسم تنها به شكرانه حضور اوست كه آن لحظات بود تا حرف هايم را كه از آن دنياي زيبا مي گفتم او در اين دنيا بخواند تا با تداعي آن حرف ها به يا آورم كه آخرين آرزويم چه بوده ...

اينگونه آغاز گشت ...

من :داره باد مياد ... تو هم مي شنوي ... ؟!

داداشي : نه صدايي نمي شنوم ..

من : اما باد مياد ... انگار مي خواد شيشه پنجره رو بشكونه و خرده شيشه هاشو تو تن من فرو كنه ...

داداشي : اما اينجا آرومه ... من صدايي نمي شنوم..

من : ...

نه من نبودم!!! ... منه ديگر من بود .. من رفته بودم .. منه ديگر من كه د رمن بود با من نبود و ماند تا بگويد...

منه ديگره من :

دلم مي خواد برم ... از اين شهر از اين ديار .. از اين مردمي كه انگار با همشون بيگانه هستم ...

دلم مي خواد مي تونستم عاشق بشم ... عاشق يكي مثل خودم ... يكي كه درداش با درداي من بيگانه نباشه ... يكي كه بين اين همه هيچ كس ها كسي بشه كه تونسته باشه منه منو بينه و از من بدزده و با خودش ببره ..

بعد با هم مي رفتيم يه جاي پرت و سوت و كور ... جايي كه كسي نباشه بينمون ... من باشم و اون ... نه صدايي ... نه فريادي ... سكوت باشه و سكوت

نه دودي ... نه ماشيني ... نه اينترنت و كامپيوتري .. اصلا هيچي هيچي نباشه .. فقط من باشم و اون .. يه خونه كوچيك داشته باشيم كه همه دارايي مون يه چي براي خوردن باشه و دو تا جا نماز ...

و من در كنار اون براي پرواز به خدا روزها كشف ها داشته باشم از عشق ...

هر روز عاشق تر و هر روز خدايي تر ...

اونقدر با هم بمونيم تا يكي بشيم .. تا ديگه از هم قابل تشخيص نباشيم .. نه مني در كار باشه و نه تويي ... يكي بشيم و نفهميم كداميك در ديگري هستيم ...

بعد يه شب تا صبح نخوابيم ... تو چشماي هم زل بزنيم اونقدر كه  از صداي نگامون حنجره صدامون براي هميشه بي صدا بشه ...

اونقدر تو ذهن هم سفر كنيم كه پرواز انديشمون اسارت پاهامونو به رهايي بكشونه

اونقدر دستامونو محكم به هم گره بزنيم كه تنها وازه فاصله هم كه توي وجودمون بود به تباهي كشيده بشه ... حتي فاصله اي كه بين انگشتامون بود !!!

بعد با صداي اذان صبح از هم پرواز كنيم ... از هم به هم پرواز كنيم و با هم به خدا ...

من وضو مي گيرم انگار اين آب اينبار خودش دعا مي خونه و صلوات مي فرسته ... اون هم وضو ميگيره ... به آب اشاره مي كنه و با چشماش ميگه : اين آب هم فهميده كه امروز روز موعوده ...

من جانمازمو پهن مي كنم ... اون پهن نمي كنه .. چون من زودتر اين كارو كردم مي خواستم يه بار ديگه صداي مهر و تسبيح هاشو بشنوم ... صداي نجواهايي كه وقتي اون

سر به سجده مي برد تو وجود خودشون ثبت و ضبط مي كردن و هر وقت من اون مهر و تسبيح رو مي بوييدم ار عطر غم هاي دلش مست مست مي شدم ... اما فرصت كم بود براي آخرين بار خيلي كوتاه به آخرين نجواهاي دلش كه روي سجاده اش بود گوش سپردم و دل ويران كردم و روح بگسلاندم !!!

وقتي رسيد مثل هميشه اشكامو پاك كرد چشمامو بوسيد و گفت بازهم به ويرونه دلم سرك كشيدي ... آخرين ضيافتت مبارك .. دلت سلامت برو  سجاده خودت  منتظرته .. امروز هم مثل هميشه به من گفت كه تو رو بيشتر از من دوست داره ... تو سجده هات چي ميگي كه اين سجادت شور شنيدن حرفاتو داره ... منم مثل هميشه پيشوني آسمونيشو بوسيدمو گفتم دعا براي سلامتيه جان تو ... تا نباشه لحظه اي كه تو نباشي براي با هم پرواز كردنمون به خدا ...

اذان گفت ... پرشور تر از هميشه و من عاشق تر از هميشه گريه كردم ...

چقدر خوشحال بوديم .. هم من و هم اون ... و هم فرشته ها !!!

ايستاد .. الله اكبر ...                .......................

ايستادم ... الله اكبر ..              .......................

السلام عليكم ....

اين بار نه من  گفتم قبول باشه و نه اون ...

انگار نه من بودم و نه اون ... انگار به مقصد رسيده بوديم .. به خدا .. به خدايي كه هدف عاشقيمون رسيدن به اون بود..

ديگه نه من به اون فكر كردم .. و نه اون ... ديگه نه من صداشو شنيدم و نه اون صداي منو ...

مثل هميشه سجده شكر ه بعد نماز  به جا آورديم....

و ديگه نفهميدم ...

و روحم بود كه  آخرين سطر بودنمان در تبعيد گاه رمين را مي نوشت...

دو جوان ... دو بي نام ... دو عاشق ... كه سال ها پيش از خانه و كاشانه دست كشيدند و هيچ كس نفهميد به كجا سفر كردند ... شب گذشته جان سپردند !!! ... در حالي كه روي سجاده آرميده بودند ... دست در دست هم بودند و مي خنديدند !!!

و هيچ كس حتي من و او هم نفهميديم چه شد كه سر سجده شكر دور از هم ...بدون هم... جدا از هم... جان سپرديم اما فردا كه جسم بي روحمان را يافتند دستانمان به هم گره خورده بود !!!

..........................................................................................

داداشم : اين آروزهات بود ..

من : آره اين آخرين آرزومه ...

داداشم : ....

من : ....

و من خسته بودم ... انگار كه به يه سفر هزار ساله رفته بودم نفهميدم كه اون شب چطور خوابم برد !!!

...........................................................................................

صبح تموم كسايي كه صبح قبل به يادشون بودم و سعي كردم براي نماز بيدارشون كنم سعي كردند  كه بيدارم كنند .. اما بيدار نشدم

حوالي ساعت 8:30 بيدار شدم ... وقتي بيدار شدم صدايي مهيب گفت : آروزهاي فراتر از روح كوچكت را مي طلبي ... تو كه حتي نماز صبحت را ادا نمي خواني چه انتظاره هم روحي با چنين قصه عظيمي داري .. برو تو اهل اين ديار آسماني نيستي ... خيلي كمي ... آرزويت بزرگ است و روحت كوچك !!!

........................................................................................

الان كه فكر مي كنم مي فهمم كه اون صدا حقيقت رو به يادم  آورد ....

التماس دعا ..

 

+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387 21:8 توسط ترانه |


تموم شد ...

 

همه رفتند و تنها شدم ...

 

یکی یکی ترکم کردند..

 

وقتی نیاز داشتم به بودنشون نبودند ...

 

هیچ کی نیود...

 

اونایی هم که بودند رفتند ...

 

نزاشتند حتی برای همون ۲ ۳ ماه کوتاه هم عاشق بمونم !!!!

 

حالا منم همون آدمی که میوه درخت ممنوعه رو خورده بود

 

تبعید تنهایی شدم

 

اسیر تاریکی و بی کسی

 

وای که تنهایی دستام چه غریبونه شعر بی نوایی سر دادند...

 

تو هم رفتی مثل همه اونایی که اومدند و رفتند

 

چقدر عمر با هم بودنمون کم بود

 

این روزها انگار همه دارن به من دروغ می گن

 

چشما همه با من بیگانه شدند

 

وای دلم ... دلم چقدر غریبی

 

باز هم خودمو سرگرم درس و کتاب و دانشگاه کنم و بگم اتفاقی نیافتاده

 

نه ... نمی تونم ...

 

چقدر دروغ ... !!! چقدر چهره هایی که انگار همه قصد فریبتو دارن ...

 

دوست دارن تا دوسشون داشته باشی و همینکه خسته میشی و بهشون پناه میاری تحمل یه لحظه اخمتو ندارند و راحت می گن تموم شد ... خدانگهدارت

 

اینجاست که می فهمی وااااااااااااااای چقدر اشتباه می کردی..!!

این روزها خیلی بهم سخت گذشت ...

می دونی وقتی نیاز به یکی داری که درداتو بگی و هر چی بگردی ببینی کسی نیست چقدر احساس بی کسی و غربت می کنی ...

نبود ... مطهره من نبود تا ببینه دارم می شکنم و حرفی نمی زنم

 

داداشم نبود تا ببینه دلم داره زیر آوار چه کنم ها از بین میره و نمی تونم چیزی بگم

 

اون رفیق بی وفا هم که بود امشب رفت ... ساده رد شد .. ساده رد شد چون نقشی از وفا تو دلش نبود ...

 

من ... من موندم و غصه یه دنیا در به دری ...

 

دیگه نمی خوام باشم ... می خوام رو همه با هم بودنهام یه خط سیاه بکشم ... انگار کسی منو برای خودم نخواست ... !!!

 

وای این صدای قلب منه !!!

 

تپ تاب !!!  از تب غربت تاب موندن نداره

 

گوش کن ... می شنوی ... خیلی سوز داره صداش ... مگه نه ...

 

اه اه .. اون اشکو ببین ... پشت هم میباره ... اخه ای یه گل تنهایی رو گونه هام سرخ شده ...

 

خدا از اولش گفت جاهل و نادانم ... گفت اون میوه رو نخور ...

 

کاش به حرفش گوش می دادم..

 

آهای همسفر ... خوندی حرفامو ... اما هیچی نگو .. چون نمی دونی این امانته داره با من چیکار می کنه

 

اااای خدا خیلی درد دارره ... نزار دلم زیر سنگینیش بشکنه ... !!

 

نمی دونم کی و کجا تموم میشه این آوارگی !!!

 

کاش همه ترانه هام تموم بشن و یه بی صدای واقعی بشم !!!

 

می گم التماس دعا چون تنها ترین و آخرین راه نجاتمه ....

 

................................................................................................

اینم یه شعر از طرف عاطفه به ترانه سکوت ..

فقط ترانه سکوت بدونه که اگه هیچ کی باهاش نبود عاطفه و خدا تنهاش نزاشتن کاش قدر این دو نفر و که هر لحظه یه یادش هستند رو بدونه !!!

                   لالا لالا   دلم لالا  بخواب نازم  لا لا لا لا

                می دونم با خودت میگی نباشم من دیگه فردا

                بخواب گل ناز نمی زارم کسی این خوابو بشکونه

                نمی زارم دیگه اشکات حروم شه توی ویرونه

                تو این دنیای پر فریاد بخواب آروم و بی غصه

               می خوام جبران کنم دیگه نمی گم از سفر قصه 

                برای خواب تو ای گل میشه غرق سکوت  لبهام

                     بسه از بس شدی غمگین ز حرف  مردم بد نام

                    نمیزارم کسی این بار بدزده خوابو از چشمات

                              دیگه از مردم این شهر ندارم ذره ای چشم داشت

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 0:38 توسط ترانه


 

                              

                             عشق آغاز بودن ها بود در واپسين ثانيه رفتن ...

 

در فضای بی كرانه دلتنگی ها ... لحظه های غريبانه تنهايی ... لحظه های سرد و شايد آتشينی كه همه وجودت می تپد در حسرت همدل و همزبان... ثانيه های بي رمقی كه تو از نيمه ماندن هراسانی و مصداق همان هراس مصرعی در حسرت يك بيت شدن ...

بيش تر از پيش احساسش می كنی !!! امانتی را كه تو اول بار جسورانه دست دز برابر درگاهش دراز کردی و با تضرع و نیازطلب كردی آنچه آسمان و زمين سر باز زد از به دوش كشيدنش ..

 

آسمان بود و زمين و قلب من           عرضه كردش چون خدا بر هر سه تن

سر فرو برد از خجالت آسمان            شد خجل از رب زمين هم آن زمان

من دويدم با همه شوق و هراس       دست ها كردم به درگاهش دراز

كه منم راضی برای آن گران               در ميان سينه ام باشد نهان

من همه تن التهاب و بی قرار             تا پذيرد اين دلم را كردگار

پس بيامد وحی از عرش خدا           گشته اي اين سان ظلوما جاهلا ( ۱ )

....

درد عظیمی تمام وجودت را می آزارد و تو شاید لحظه ای بیش از همیشه سنگینیه آنچه را که در سینه داری حس می کنی و ناباورانه ثانیه هایی پشیمانی عجیبی نسبت به نخستین عصیان و گناه آغازین همه وجودت را می لرزاند ....

 

  چه لحظات درد آور و سرور آفرینی !!!  هبوط تو با شوق پرواز و صعود عجین می شود ...

 

 

در فضایی نا مفهوم

در حالتی نا همگون

در لحظه ای پر از التهاب

در ثانیه هایی مجازی و ناباور

در چند قدمی مرز جنون

تو ...

تو ناباورانه ...

تو ناباورانه عاشق می شوی ... !!

 

حس غریب بودنم تهی شود از انتظار                  تا اوج بودن می روم تردید رنگ بازانده است

اینجا ز آن تاریکی تبعیدیان نیست هیچ نشان       گویی که رب نوری دگر بر لحظه ها تابانده است

واژه دگر کنج قفس نمی رود جان از کفَش            نا گفته ها حرفی شوند گویی هراس جا مانده است

من می رسم تا آخرین گام های رجعت و عبور      بندی مرا بندد به خود پرواز پایان یافته است

بازهم سفر شد نا تمام دل در زمین در انتظار      من پر ز رفتن بودم و او شعر ماندن خوانده است(۲)

 

                    و عشق اینگونه آغاز ماندن  شد در واپسین لحظه  رهایی ... !!

 

.... پاورقی  ...................................................................................................................

۱ و ۲ : جهت حفظ حقوق شاعر  ... مجبورم اسمشو بنویسم که حقش پایمال نشه

شعر از : عاطفه یزدانی

 

موقع نوشتن این متن پیام کوتاهی از طرف سحر دختر خاله عزیزم به دستم رسید ..
و احساس کردم با فضایی که من این متنو نوشتم یکیه .. پس جا داره که جزو حزف دل بمونه تو این کنج غربت ....

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 2 یا 3 ماه بیشتر زنده نیست ...
یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که به هم نمی رسند..
یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست ..
و یاد گرفتم که هر چه عاشق تری تنها تری  چون خدا تنها ترین و عاشق ترینه

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387 2:1 توسط ترانه |