به نام او ...
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
♫
♪ ♪
♫
به تاریخ رمینی ها !!
11006400 ثانیه ..!!
183440 ساعت...!!
7560 روز...!!
252 ماه...!!
21 سال... !!
پیش ...
.
.
.
.................
تو دل شب اومد و صدام كرد و گفت پاشو وقت رفتنه ..
خودمو زدم به خواب كه انگار نشنيدم ..
گفت : می دونم دوست نداری بری اما ..
اما می خوام از صحراي عدم جدات كنم ... می خوام بهت ارزش بدم ...
خيلی تلاش كردم اما اون اونقدر فرشته هاشو فرستاد و فرستاد تا آخريشون با اخم و تخم منو تو مشت خودش برد پيشش ...
خيلی مي ترسيدم تا حالا اينقدر بهش نزديك نشده بودم ...
خیلی خیلی بزرگ بود ...!!
هرچی که نزدیکتر می شدم التهابم بیشتر میشد و بیشتر تلاش می کردم اما فایده ای نداشت تصمیم خودشو گرفته بود و من توان عصیان و مقابله نداشتم و باید می پذیرفتم ...
رو به فرشته ها گفت : بسازينش ...
بعد يه نفس عميق از عمق وجودش كشيد و گفت : بيا اينقدر از من مال تو !!!!!!!!!!!!!!
غرق سرور و شادمانی شدم ...
حالا بودن برام معنا داشت ..هر چند پر از درد بود... پر از دلهره... پر از رنج!!!...
اما لذت بخش بود
ديگه هيچ نبودم پوچ نبودم نيست نيودم ....
به تاريخ زمينی ها!! يه روز مثل امروز !! بهم گفت : بايد بری ...
گفتم : كجا!!؟؟ من كه خطايی نكردم...
گفت : مامان و بابات ميوه درخت ممنوعه رو خوردن .. !!
گفتم : بزار بمونم كنارت من طاقت ندارم !!
آروم و با صدايی مهربونتر از هميشه در حاليكه
چشماش غرق نگرانی بود..!!
گفت : نترس من باهاتم .. همه جا .. همه وقت .. هيچ لحظه ای تنهات نمی زارم ...
گفتم : براي چی داری تبعيدم می كنی ؟!
گفت : می خوام بری تا خودتو پيدا كنی.. تا خودت به من برسی !!! ...
نفهميدم...
هيچی از دليل رفتنم و حرفاش نفهميدم فقط مطمئن بودم اراده كرده منو بفرسته ...
گفتم اگه تنها موندم .. اگه ساكنان اونجا اذيتم كردند ... اگر گريه كردم ...اگر غصه خوردم ... تند تند می گفتم و صدام بلندتر و بلندتر می شد .. اون هيچ وقت ناراحت و عصبانی نمی شد .. به همه داد و فريادهام گوش كرد و گفت: فقط باور داشته باش كه من در كنارتم...
دارم می فرستمت جايی كه ساكناش به روحيه ات نمی سازه !!هواش به ريه هات نمی سازه !! كلی بيماري هست اونجا ... شايد هر روز گريه كنی اما منو يادت نره .. سخته اما مي تونی طاقت بياری اگه منو باور داشته باشی ...
وقتی كوله بارمو می بست همه جا پر نور بود ... پر روشنی ... پر عطر بهشت ...
گفته بود اونجا بده اما فكر نمی كردم ....
به وقت زمينی ها !! كم تر از چند صدم ثانيه ديگه نه نور و روشني بود نه بهشتی و نه اون كنارم بود !!
ديدم تنهام غريبم دفاعی ندارم... هيچی هيچی نذاشت با خودم بيارم! و يادم اومد كه بهم گفته بود شايد مجبور بشی هميشه گريه كنی و من تا تونستم اشك ريختم ...
امروز سالگرد اولين گريه هامه .. سالگرد تبعيدم ... حالا منم یکی از اون زمینی ها هستم !!!
راست می گفت : كلی بيماری اينجاست !! سرطان نگاه ~ طاعون قلب~ سرمای رابطه ~ سرخك نفرت ~ آبله دروغ ~ تب بی مهري ~ و ............
خيلی وقته ريه هام آسم داره و به هوای اينجا نمی سازه ... همه می دونن به هوای توكل نفس می كشم ... امروز بعد گذشت بيست و يك سال از اون حادثه هنوز خودمو پيدا نكردم و ميون هزاران من وجودم گمم !!! هنوز نفهميدم كدومم و كدوم می خوام باشم !!!
چه سالگرد تلخی ... بی سالی ام رو جشن بگيرم يا به سوگ بشينم !!!
حالا عمق نگاه نگران روز آخرشو مي فهمم !!!
.
.
.
امروز در کنار تداعی همه تلخی ها شیرین ترین لحظات رو هم سپری کردم از ساعت 12 شب به بعد دقیقا از اولین دقایق روز 22 تیر ماه با تبریکاتی که پر از محبت بود همین زمینی ها !! بهم ثابت کردند که برای خندیدن تو این دنیا میشه دلیلی به بزرگیه با هم بودن داشت ...
بهم ثابت کردند که خدا اگه غمو آفرید تا همیشه به یادش باشیم شادی هایی رو هم آفرید تا بیشتر به یادش باشی !! دوستایی که اگر هزار بار به درگاهش به خاطر داشتنشون شکر گزار باشی کمه ..
از همتون از صمیم قلب ممنونم ...
با وجود شماهاست که می تونم ادعا کنم صاحب بزرگترین زیبایی هستم که خدا با آفرینش انسان آفرید . می تونم ادعا کنم که عاشقم
می دونم یه روزی عاشق تر از همیشه به اون کودک درونم که هنوز پیداش نکردم می رسم ... تا اون موقع دلگرم می مونم به بودن با تموم کسانی که صمیمانه دوستم دارند ...
...
من اگه زخمي به دنيا اومدم
دستم اما حالا جنس مرهمه
دلي كه اون اولا شكسته بود
حالا قلب عاشقه يه آدمه
من همون آدم تنهام كه يه روز
پشت پا زد به تموم غصه هاش
سهم زندگيشو از دنيا گرفت
از تموم گريه هاي بي صداش
آره من اول قصه گم شدم
اما تا آخر قصه اومدم
همه ي اين سفر دور و دراز
لحظه ي آشتيه من بود با خودم
يكي انگار تو دلم زمزمه كرد
چرا از پنجره ها دل مي بري
شهر و از پنجره هاش ميشه شناخت
ميشه با دلخوشي ها دنيا رو ساخت
التماس دعا
در پناه حق...
پاورقي:
----------------------------------------------------
1- ( شعر:افشين يداللهي) با کمی تغییر ...
2- دیشب به نیت کسایی که به یادشون بودم و کسایی که به یادم بودند فال حافظ گرفتم... برای دریافت معنی غزل به فالنامه مراجعه کنید !:
مطهره عزیزم:زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
داداشیم : بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار , پریشان دل کرد
( مرثیه حافظ در سوگ فرزندش !!! )
سها : صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و نوش آمد
( دقیقا وقتی برای خودم هم فال گرفتم همین غزل اومد حداقل حافظ از اومدنم خوشحال شد !! )
سارا : دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
رقیه : ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
الهه و عارف : دویار زیرک و از باده ی کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
سلاله و یار : عکس روی تو چو در آئینه ی جام افتاد
عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد
کیمیا : دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
مجتبی : واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
سیامک: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
محبوبه : جان بی جمال جانان, میل جهان ندارد
هرکس که این ندارد , حقا که آن ندارد
به نام او که قلم را آفرید تا حرفهایمان خفه نشوند !!!
امروز از این دلنوشته ها یک سال می گذره
پارسال همین موقع ها بود که اینهارو می نوشتم می خواستم چندتا از فال هارو حذف کنم چون خیلی چیزها تغییر کرده اما دلم نیومد ...
امسال هم مثل همه سال هایی که گذشت یه جور جدید بود!!!
نشمردم به تاریخ زمینی ها این یه سال چند ساعت و چند ثانیه میشه ...
این یک سال بیشتر از همه سال های زندگی ام تلاش کردم .. برای بهتر شدن ... بهتر بودن آینده بهتر داشتن ...
قد 22 سال خسته ام اما امیدوار به آینده ...
رقیه عزیزم .. بهاره خوبم ... دوتا مریم های مهربونم.. محبوبه گلم بابت محبتاتون تشکر می کنم ... کاش لایق مهربانی تان باشم ...
مطهره عزیزم اونقدر دل و قلب و احساست بزرگ شده که دیگه نمی تونم تو کلمه و جمله تعریفش کنم قد بی نهایت دور زندگی دوستت دارم ...
امروز خیلی خوب بود ... خیلی خوش گذشت .. راستی گلم دیوونگی وقتی زیاد میشه دیگه یه خاطره ی موندگار نمیشه میشه یه عادت خسته کننده ... ارزش این چند ساعت با شروع شدنش از صبح نابود میشد ....
.
.
.
تو لحظه های سبز دعاهاتون منو هم به یاد بیارید ....
خصوصی 1 :
دوست من سلام ... دکتر شریعتی میگه بهترین نامه ها آنهایی است که به هیچ کس می نویسیم .. اما به نظر من بهترین نامه ها نامه هایی است که هرگز مخاطب اونها رو نمی خونه ... امسال چندتا از خط های دفتر زندگی من هم برای تو نوشته شد خط هایی که شاید هرگز خونده نشه ....
دوست من می خواهم تنها باشم ... چون تو توان سازگاری با دنیای مرا نداری ... تو با همه مهربانی و آشنایی ات با دنیای من بیگانه ای .. !!!
وقتی تو حرف می زنی من گوش می دهم اما نمی شنوم ... وقتی تو ناراحتی من غمگینم اما می خندم ... وقتی تو نیستی من غرق حسرتم اما تو بی نیازی ام را می بینی ... دوست من برایم دعا کن ... می دانم دعای تو به آسمان نرسیده مستجاب می شود ...
دوست من چقدر گفتن اینکه دوستت دارم سخت است پس برای رهایی از این عذاب و سنگینی مجبورم به خدا بسپارمت و حضورت را از لحظاتم جدا کنم ... دوست من یادت است روزی متحیر شدی از قدرت کلامم و گفتی تو نمی توانی احساست را اینگونه به زبان آوری ...
شاید اتفاقی بود شاید هم ... اما همان شب سری به کویر زدم صفحه حرف ها و آدم ها را باز کردم و این جملات در مقابل چشمانم تن نازی می نمود که جادوی سرنوشت را اثبات می کرد :
شمس عمری بیتابی کرد و یک جمله حرف نتوانست بزند ... یک بیت شعر نتوانست بسراید ... نمی شود !! برای نوشتن و گفتن و سرودن باید در سطح مولوی ماند !! اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی آنجا جای رقصیدن های رقت بار است و دست افشانی های دردناک و مستانه جای نشستن و گفتن نیست ...
مولانای شاعری که در خیالم خفته توان به دوش کشیدن شمس بیدار درونت را ندارد ...
احساست بزرگتر از آن است که روح من یارای فهمش را داشته باشد..
حق نگهدارت ...
خصوصی 2:
آدم ها برای با هم بودن باید نقطه مشترکی داشته باشند نمی دانم دوست خطابتان کنم یا ... !!
اما می دانم دشمن نیستید ...
خود را خضر خطاب کردید و مرا موسی تا باز هم شروع نکرده بگویید همه حرفهاتان درست و کارهاتان درست است ...
شما ناخواسته توانایی خوبی در آزردن دارید و فکر می کنم این مورد فقط شامل حال من شده ...
من هم نه کینه به دل دارم و نه تنفری ... فقط نمی خواهم بیش از این عدم فهم متقابل باعث حرمت شکنی شود هرچند شما همیشه توجیه هاتی برای کارتان دارید ...!!
گفتید همه چیز را سپردید به عشقتان تا او میان من و شما قضاوت کند خواستم بگویم قبل از اینها من شما را به هم او که شما لایق عشق بازی اش هستید و من نیستم سپردم ...
خصوصی 3:
3بار شمارتو رو صفحه گوشیم دیدم ... من بهت تبریک نگفتم تا بگم بیشتر از اونچه که فکرشو کنی خاطره ی آون روزها در گنچینه ی ذهنم برای همیشه مسدود مونده... آدم ها یا نقاط مشترکی برای همدلی ندارند یا با دستهای خودشون این نقاط مشترک رو پاک می کنن ...
برام دعا کن ...
حق یارت ...