مولایم بیا جهان در انتظار توست


 دارد زمان آمدنت دیر می شود ، دارد جوان سینه زنت پیر می شود .

74817527037716022664

دیگر همه چیز عادی شده است. دیگر همه چیز رنگ سیاهی گرفته است.
دیگر خورشید در روز های جمعه شرم می کند که طلوع کند.
ای راز دار زهرا (س) ، سینه ات پر از درد است می دانم!
آن روز کسی درهای بقیع را بر روی ما نخواهد بست و ما عقده هزاران قرن مظلومیت را باز خواهیم کرد.
می خواهم فریاد بزنم ؛ ای کافران او می آید. هرگز به خواب خوش نروید!
او می آید و جام می خود پرستی را در هم خواهد شکست.
ای کافران غافلید که حدیث سربداران را تکرار می کنید، زیرا او خواهد آمد با صدای ” انا المهدی ” …
ای کافران ، بترسید از نام مهدی ( عج ) ، که نام ننگین تان را محو خواهد کرد.
می دانم تو نیز با خبری از آنچه که ما بی خبریم، از آنچه که دلت را می سوزاند و اما …
ای کاش می توانستم بهتر از این ها برای تو بنویسم، چیزی که پس از آن دیگر نتوان نوشت …
اما همیشه نقصی هست. همیشه چیزی کم است …
همیشه فکر اینکه فردا چه خواهد شد، یاد تو را از ذهن من می راند !
در حالی که بر سر راه همه فرداها ایستاده ای و ما را دلداری می دهی.
می دانم وقتی کارنامه هامان را به دست می گیری برای همه ما غصه می خوری … !
دلهایی که به جای آویختن به دستان عطوفت آسمان، آغشته خاکی ترین لحظه های گلایه و شکوفه اند،
تا روزی دیگر بگذرد و روزی دیگر با اضطراب و شتاب آغاز شود.
چه مشتاق هدر دادن روزهامان شده ایم !
نه دل ها و نه دیده ها را برای تو مطهر کرده ایم …
نه دیوارهای کوچه و خیابانمان را از خط خطی های اشتباهات و گناهان پاک کرده ایم
و نه بر فراز خانه هامان چراغی آویخته ایم که تو در خانه ما در آیی …
و ما چگونه منتظر توایم … وقتی از پس کوچه های تنگ و تاریک زندگی خلاصی نداریم !
ما را ببخش … !

 

منبع: http://www.sadraei.com/post/709#more-709

اتل متل یه آرزو

 

اخموی بی حوصله/مامان چرا گفت بگیر/از پدرت فاصله؟

دلش هزار تا راه رفت/بابا خسته کاره؟/مامان چرا اینو گفت؟

بابا دوستش نداره؟

باید اینو بپرسه/اگه خسته ی کاره/پس چرا بعضی وقتا

تا نیمه شب بیداره؟

نشونه بیداریش/سرفه های بلنده/شش ماه پیش تا حالا

بغض میکنه میخنده

شاید منو نمیخواد/اگه دوستم نداره/پس چرا روی تختش

عکس منو میذاره؟

با چشمای مریضش/عکسو نگاه میکنه/قربون قدم میره

بابا،بابا میکنه!

با دست پر تاولش/آلبومی رو که داره/از کنار پنجره

ور میداره میآره

با دیده پر از اشک/آلبومو وا میکنه/رفیقای جبهه رو

همش صدا میکنه!

آلبوم عکس بابا/پر از عکس دوستاشه/عکسی هم از آرزوست

توو بغله باباشه

قربون اون موقع ها/قربون اون صفاتون/دست منم بگیرین

دلم تنگه براتون

از اون وقتی که بابا/دچار این مرض شد/مامان چقدر پیر شده

بابا چقدر عوض شد

مامان گفته توو نماز/برا بابات دعا کن/دستاتو بالا ببر

تقاضای شفا کن

دیشب تووی نمازش/واسه بابا دعا کرد/دستاشو بالا برد و

تقاضای شفا کرد

نمازش چون تموم شد/دعا به آخر رسید/صدای گریه های

مامان توو خونه پیچید!

دخترکم کجایی؟/عمر بابا سر اومد

وقت یتیم داری و/ غربت مادر اومد

دخترکم کجایی؟/بابات شفا گرفته

رفیقاشو دیده و / ما رو گذاشته رفته

آی قصه قصه قصه/یه دستمال نشسته

خون سرفه ی بابا/رو این پارچه نشسته

بعد شهادت او/پارچه ماله آرزوست

دختری که در پی/رسیدن باز،به اوست

کنار اسم بابا

زائر کربلایی

یه چیز دیگم نوشتن

شهید شیمیایی

برگرفته از کتاب سوخته...

اگر روى گردانان از من مى دانستند كه من چگونه به آنان مشتاقم و در انتظار توبه و بازگشت آنانم هر آينه از شوق جان مى سپردند و بندهاى بدنشان از هم گسيخته مى شد.

آرى و آفتاب عشق هم چنان كريمانه و سخاوتمندانه منتظر و چشم به راه بر روزنه دل همگان مى تابد تا دلى مستعد و در خور خويش بيابد، آن جا كه در حديث قدسى به حضرت عيسى (عليه السلام ) مى فرمايد:

يا عيسى ! كم اطيل النظر؟ و احسن الطلب و القوم لا يرجعون ( 6)

اى عيسى ! تا كى چشم به راه باشم و پى گيرى كنم و مردم به سوى من باز نگردند.

اى  دل  چه  انديشيده  اى  در  عذر  آن  تقصيرها

زان  سوى  او  چندان  وفا  زين  سوى  تو  چندين  جفا

زان  سوى  او  چندان  كرم  زين  سو  خلاف  و  بيش  و  كم

زان  سوى  او  چندان  نعم  زين  سوى  تو  چندين  خطا

زين  سوى  تو  چندين  حسد  چندين  خيال  و  ظن  بد

زان  سوى  او  چندان  كشش  چندان  چشش  چندان  عطا

چندين  چشش  از  بهر  چه  ؟  تا  جان  تلخت  خوش  شود

چندين  كشش  از  بهر  چه  ؟  تا  در  رسى  در  اوليا

امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: عشق جنونى است الهى ، كه به آن بيرون آيد ذات معلوم از غمام كثرات صفات و صافى شود از كدورت اعتبارات و مرتفع شود كثرات عقليه از او به نور عشق تا صاحب اين مقام به درجه اخلاص رسد

به نام خالق عشق...

هميشه دغدغه  داريم!!!

قصه غريبي است ... غربت تن ! غربت دل ! غربت جان !

غريب ماندن در ميان هم نوع! هم نسل ! هم وطن!

هميشه دغدغه كامل شدن داريم ، هراس نيمه ماندن ، آرزوي وصال ... اما غريب مي ماني وقتي به هر قبيله اي كه ميرسي هم پروازت را نميابي...

من مديونم!

مديون لطف خدا ... مديون هديه نابش... مديون هم پروازي كه بي منت همراهم كرد ...

خدا انگار كه همه ي خطاهايم يادش رفته باشد دعاي نيازم به پرواز را مستجاب كرد ...

حالا بالهايي به قدرت عشق دارم براي رسيدن به خدا...

يگانه ي من امروز دوري از من و حضور مهربانت در جانم انگار با دور شدنت روز به روز پررنگ تر و عميق تر مي شود...

يادمان نرود خدا دعاها را مي شنود...

التماس دعا


پ.ن1


بنده اي از خدا پرسيد : خدايا اگر همه چيز در سرنوشت ما نوشته شده پس دعا و آرزوكردن چه فايده اي دارد؟

خدا خنديد و گفت : شايد نوشته باشم "هرچه آرزو كرد!"

پ.ن 2


سخنرانی استاد رائفی پور پیرامون


پروژه ی شیطانی 21 دسامبر 2012



[تصویر: internet.jpg]

دانشگاه اصفهان و علوم پزشکی

برای دانلود این سخنرانی به ادامه مطلب بروید

دوستان لطفا در اطلاع رسانی این سخنرانی مهم کمک کنید و لینک های دانلود را در سایت ها و وبلاگ های خود قرار دهید

قسمت اول
قسمت دوم



حیف که حوصله می خواهد ....


حرف زدن از چیزهایی که  " حوصله "  می خواهد ... 


و گرنه می گفتم .


خورشیدی که در کهکشان من می سوخت ، 


                 سوخت........

بازهم خط خطي ... از جنس درد !

1

2

3

سلام

همين...

همين كه نه ...

همين ، يعني اونقدي كه گفتنيه همين

مي دوني چيه؟ دلم مي خواد بنويسم اما دستم به نوشتن نميره ...

راستي فردا منتظري منتظر انتظار شما براي ظهورشه !

نيستم تو صف منتظراش ... تو اگه هستي سلام منو برسون ... بگو مثل اينكه ديگه " بد ها دل ندارند " هم جواب نميده و سري به ما نميزنه ...

دلش خونه !!! يه روز از شبكه هاي غربي مي شنيديم كه امام زمان يه توهمه مسلموناست ... امروز بغل گوشت داداشت ميگه مهدي يه تخيله ...

داغونم اگه بدوني چقده حرف دارم ... كلي سوال دارم ... اما خسته ام

مارا به دعا كاش فراموش نسازند

رندان سحر خيز كه صاحب نفسانند

اين يك پست نيست ... خط خطي شبانه است !!!

سلام ...

يه جا خونده بودم نوشته بود : " اگه حرف مهمي براي گفتن نداري وبلاگ بزن .. !!"

اما ...

به نظر من اگه يه وقتهايي دوست داري حرف بزني اما هيچكي روي زمين نيست به حرفات گوش كنه وبلاگ بزن !!

ميگم روي زمين چون خدا هميشه هست ...

وقتي از ساعت 18 تا 22 مي خوابي مسلمه ساعت 3 صبح خوابت نمي گيره !!

خيلي خسته ام...

به اندازه همه لحظاتي كه زندگي كردم خسته ام !!!

نه

زندگي كه نكردم!!

بهتره بگم به اندازه همه لحظاتي كه زندگي نكردم خسته ام !!!

حالا بهتر تونستم ميزان خستگيمو توصيف كنم

گيجم ... گمم ... نيستم ...

دلم گرفته ... خيلي بي هدف دارم مي نويسم ...

كاش بيشتر با خدا رفيق بودم اونوقت هيچ وقت احساس خستگي وتنهايي نمي كردم

برام دعا كنيد

خوب بخوابيد !!!!!!!!

به نام او كه من و تو را دليلي براي آرامش يكديگر آفريد

اگر نمي تواني خود را بالا ببري پس مانند سيب باش تا با افتادنت انديشه اي را بالا ببري ... دكتر شريعتي

من بالا رفتم !!!

از نيم دينم بالا رفتم !

لباس تقوا بر تن كردم !

تا آسماني ترين لحظه زميني رفتم !

اوج گرفتم تا خود خود خدا ... همانجا كه هيچ ابري براي باريدن نيست ....

سلام ...

سلامي نو به دنيايي نو ...

دنياي 2 تا شدن

دنياي تنها نبودن

دنياي خنديدن با شادي معشوقه ات و گريستن با غمش...

دنيايي مملوء از زيبايي و غم هاي تكرار نشدني !!! غم هايي از جنس درد ... درد هايي از جنس عشق ... عشقي از جنس خدا ....

آغاز زندگي من در كنار همسري از جنس نور...

دوست من تو را در شادي خويش شريك مي دانم ... تو كه همراه دل نوشته هاي من در اين كنج غربت خيالي بودي ...

براي خوشبخي ما و همه آنهايي كه با هم بودن را آغاز كردند دعا كن

من هم دعا مي كنم به بركت ماه ميهماني خدا همه آنهايي كه دلي پاك و روحي آسماني دارند هر روز پروازي تازه تر به خدا داشته باشند

التماس دعا

بدا در امامت چگونه ممکن است؟

مرحوم مجلسی می گوید : بداء در لغت بمعناى آشكار شدن و رخ دادن كارى و دست كشيدن از كارى در حين انجام آن و امثال آن آمده است، و در اينكه آيا بداء در مورد خداى تعالى به چه نحو است و به چه معنا است احتياج به بحث مفصلى دارد كه در باب اصول عقايد علماى شيعه تحقيقاتى در اين باب فرموده‏اند و در اصول كافى نيز بابى در بداء عنوان كرده و قسمتى از اخبار بداء را نقل مي كند هر كه اطلاع كافى از آنها خواهد به كتب مفصله‏اى كه در اين باره نوشته شده و يا بشروح اصول كافى مراجعه كند.


ادامه نوشته

بی نام و نشان ...

جُمجُمَك‌ برگ‌ خزون‌
مادرم‌ زینب‌ خاتون‌
قامتش‌ عین‌ كمون‌
از كمون‌ خمیده‌ تر
روزبه‌ روز تكیده‌ تر
غصه‌ داره‌ غصه‌ دار
بی‌ قراره‌ بی‌ قرار
میگه‌ مرتضی‌ میاد

میگه مر تضی میاد

پاییز
جمجمك‌ برگ‌ خزون‌

بی‌بی‌ جون‌ و آقا جون‌

جفتشون‌ وقت‌ اذون‌

دست‌ُ بالامی‌ برن‌

 از بابا بی‌خبرن‌

پس‌ چی‌ شد بچة‌ ما

كِی‌ خبر ازش‌ میاد؟

كِی‌ خبر ازش‌ میاد؟

شهدا و امام حسین(ع)
جمجمك‌ برگ‌ خزون‌
باباجونش‌ باباجون‌
سروصورت‌ پرخون‌
توی‌ كربلای‌ پنچ‌
خاك‌ شده‌ عین‌ یه‌ گنج‌
گولّه‌ خورد توی‌ سرش‌
توی‌ خاك‌ سنگرش‌
گم‌ شده‌ دیگه‌ نمیاد

پسرش‌ بابا می‌خواد

تفحص
جمجمك‌ برگ‌ خزون‌
یه‌ پلاك‌ یه‌ استخون‌
از تو خاك‌ اومد برون‌
دو كیلو كُل‌ِّ بدن‌
به‌ مامان‌ نشون‌ دادن‌
مامانم‌ جیغ‌ زدش‌
بابا رو بغل‌ زدش‌
هی‌ زدش‌ ناله‌ و داد

«راضی‌اَم‌ هر چی‌ بخواد

راضی‌اَم‌ هر چی‌ بخواد»
شهدا
جمجمك‌ برگ‌ خزون‌
آدما، پیر و جوون‌
دلشون‌ یه‌ آسمون‌
تو سر و سینه‌ زدن‌
دست‌ به‌ دست‌ هم‌ دادن‌
تا مشایعت‌ كنن‌
همه‌ بیعت‌ بكنن‌
«یاعلی‌ قلب‌ توشاد
ما مُرید و تو مراد

ما مُرید و تو مراد»

========================================================
 
من ...
چه بنامم خويش را ...
من نه تو ...
تو فقط تو خدا ...
اما ...
بايد چيزي خود را بنامم تا از خود سخن بگويم
من ... "نه " .... من نام مناسبی  نيست!!
 
خداوندا چه بنامم خویش را !

این بی نام و نشان ... این بی سر و پا ... راهی بهشتی کردنش که توانای وصف آن ندارد
 
بهشتی که چنان زیر و رویش کرده !!! که حتی خود را به درستی نمی شناسد!!
 
الله اکبر
 
یعنی خاک هم این همه معجزه دارد
یعنی خاک می تواند چنین طوفانی به پا کند !

از خاک سخن می گویم  " خاک " !!!
 
خاکی که همه آرزوهایم  ...همه وابستگی هایم ...همه خواستن هایم.... همه چیزم را به فنا سپرد !!!

خاکی که شبیه خاک نبود اما خاک بود ...
آن كس كه تو را شناخت خود را چه كند ؟؟
 
طلایه
شلمچه
اروند
دو کوهه
فتح المبین
....
 
الله اکبر از  این همه زیبایی...
 
ما رایت الا جمیلا ...
 
چشم خاک میدید و دل بهشت
عطر ملکوت بود و نه با سر که با دل حس میشد
غوغایی بود
بلوایی بود
هیاهویی بود
راستی..
امام زمان هم بود !!!

الله اکبر ...
 
این خویش بی خود ! زائر کربلا بود و بی نصیب بازگشت
در خانه بی بی زینب و سه ساله مولایش رفت و دست خالی بازگشت
مهمان مقدس ضریح شاه هشتم شد و هیچ ...
اما ...
دیر فهمید که نصیبش از زیارت آن قبور تذکره بهشتی بود که باید تا این بهار صبر میکرد
عیدی گرفتم
خودم را عیدی گرفتم
خود بی خودم!
گم شدم در میان آن خاک ها و دیگری را یافتم...
متولد شدم
آمدم تا اینجا در کنار چشمانی که سالهاست هم قصه دغدغه های من هستند به جشن بنشینم متولد شدنم را ...پیدا شدنم را...
کاش می دانستید شهدا چه ها که نمی کنند...
التماس دعا

!

 

هر آنکه ما دوستش داریم همه گونه حق بر ما دارد

 حتی حق دارد ما را دوست نداشته باشد

واز این بابت نباید رنجشی از وی به دل گرفت بلکه باید رنجش از خودمان باشد

که چرا این قدر کم شایسته محبتیم که دوست ما را ترک میکند

واین خود رنجشی بس عظیم است

---------------------------------------------------------------------------------

 

آخر الزمان

رئيس فرقه انحرافي "عرفان حلقه" كه خود را مهندس مي‌خواند از طريق ارتباط با يك جن‌گير با فريب دانشجويان و فارغ‌التحصيلان مدعي است كه به خداوند اتصال دارد!
طي سال‌هاي اخير شاهد گسترش فرقه هاي انحرافي و خودساخته‌اي بوديم كه با توسل به معاني مافوق طبيعت و فرامادي، مبادرت به جذب مخاطب و سپس فريب و سوءاستفاده از آنها مي‌كنند، عرفان حلقه يكي از اين فرقه‌هاي دست ساز است. در گزارش پيش‌رو به ابعاد مختلف فعاليت‌هاي مخرب اين فرقه انحرافي مي‌پردازيم.
*كلاس‌هايي كه شعور انساني اسكن مي‌شود!
رهبر اين فرقه از سال 1376 با راه اندازي كلاس‌هايي جهت ترويج افكار و عقايدش عرفان حلقه را راه‌اندازي‌ و رسماً اعلام موجوديت كرده‌است. اين گروه ابتدا براي اينكه وجهه قانوني نيز داشته باشند، با سلسله رايزني‌هايي مجوزي از سازمان ملي جوانان دريافت كرد كه پس از تشكيل چند دوره از كلاسها اين مجوز توسط سازمان ملي جوانان تمديد نشد.
مبناي حرف اين فرقه يا يكي از مهمترين ادعاهاي رهبر فرقه اين است كه وي ادعا مي‌كند قدرت اتصال دهندگي به شعور كيهاني را دارد. يعني مي‌تواند انسان‌ها را در كره زمين به جريان شعور كيهاني وصل كند و بدين ترتيب يك حلقه‌اي ايجاد مي شود و عرفان حلقه شكل مي‌گيرد. عرفان حلقه الهام گرفته از تعابيري است كه معمولاً دراويش و صوفيه دارند و از تعبير حلقه استفاده مي‌كنند.
شايد بتوان گفت يكي از خصوصيات اين فرقه كه آنها را با برخي از فرقه‌ها متمايز مي‌كند (اگر فرقه‌هاي ديگر عوام را كه كانون توجهات خود قرار مي‌دهند) خواص را نشانه گرفته‌است. جذب شدگان توسط اين فرقه، معمولاً كساني هستند كه تحصيلات بالايي دارند و از قدرت ارتباط‌گيري با بسياري از مراكز علمي، فرهنگي، سياسي، اجتماعي و ... برخواردارند. اين فرقه پس از تشكيل و راه‌اندازي كلاس‌هاي خود يك ادعاي ديگر را نيز مطرح كرده و آن ادعا اين است كه "ما قدرت فرادرماني داريم. يكي اينكه مي‌توانيم امراض را شفا بدهيم. "
آنها ادعا دارند كه مي‌توانند افراد را به شعور كيهاني يا شعور الهي متصل كنند و سپس آن شعور الهي بدن افراد را اسكن مي‌كند و بدينوسيله بيماري‌هاي آنان را شناسايي و شفا مي‌دهد.( البته در صورتي كه صلاح بداند) آنها همچنين ادعا مي‌كنند اين بيماري‌ها شايد بيماري‌هايي باشد كه شخص از وجود آنان مطلع نباشد. اين گروه مدعي هستنند كه در صدد رسانيدن انسانها به كمال هستند و عرفان را به دو دسته عرفان كمال و عرفان قدرت تقسيم مي‌كنند. مي‌گويند: ما قسمت عرفان كمال هستيم و عرفان‌هايي كه مي‌آيند از اين موضوع استفاده شخصي مي‌كنند به عرفان قدرت مربوط هستند كه در دسته عرفان‌هاي شيطاني قرار دارند و ما آمده‌ايم كه با گسترش شبكه شعور شيطاني مقابله كنيم.
* نماد واقعي از استبداد راي
سوءاستفاده از مریدان

رهبر فرقه انحرافی "حلقه" مدتی را به رابطه با یک جن گیر گذراند و در کلاسهای خود برای جذب مخااطب اقدام به برگزاری مراسم احضار روح و جن نموده و با همدستی برخی از عوامل خود(در نقش جن زده) اقدام به تبلیغ برای فرقه خود نمود.
به گزارش رجانیوز، در چند سال گذشته شاهد گسترش فرقه های انحرافی و خودساخته ای بودیم که با توسل به معانی مافوق طبیعت و فرامادی، مبادرت به جذب مخاطب و سپس فریب و سواستفاده از آنها می کردند، که در برخی از این فرقه ها با بازیچه قرار دادن خانواده ها، شاهد از هم گسیختگی بسیاری از این خانواده هایی بودیم که پیش از این از روابط خوب و گرمی برخوردار بودند.

منبع

============================================================

سلام خدمت دوستان عزیزم

دوستان من چقدر از علائم آخر الزمان و دسیسه های شیطان پرستان و دجال می دونید

می دونید مترسک دست یه سری صهیونسیت هستیم که حتی می تونم بگم آب خوردن ما رو هم دارن کنترل می کنند!

اگر بشنوید دارند چه کارهایی می کنن بی شک دیوانه میشید !!!

چقدر از فراماسون ها می دونیم و اینکه همه ثروت جهان تو دست ۱۳ نفر جمع شده که تو اتاق ها ی فکرشون برای من و تو نقشه ها می کشن و سالانه میلیون ها دلار خرج تبلیغات برای به انحراف کشیدن من و تو می کنند تا زمینه رو برای ظهور دجالشون ! آماده کنند

بچه های ما برای ظهور امام زمان چیکار کردیم ...

نیاز به همکاری و همراهی دارم تا بتونیم با هم در مقابلشون وایستیم ...

منتظرم ...

می سوزم و نای فریادم نیست !

بال هایم درد می کند !!
سوزاندمش ! به دستان نامهربان خودم ! آنجا که گره زدمشان به دستانی که پایبندی زمین را به من آموخت و پهنای آسمان را در نگاهم تار کرد!
چشم هایم درد می کند !

تا که چشم انداختم به چشمان ساحره ای که چشم انداخت به تنهایی چشم هایم و آنها را از غم غربت به آشفته بازار پست اسیری کشاند ... اسیریه دلی که به حیلت رویای بهشت و وعده پرواز چشمانم را ربود و جهنمی نشانم داد که هنوز برای شعله هایش با هر نفسی که می کشم جانم را می سوزاند...

روحم درد می کند!!

واگذاشتمش و به کالبدی پرداختم که خاکی بودنش به خاکم کشاند و محبوس واژگان تلخ لغتنامه زمینی شدنم کرد !
آنگاه که روح باختم در برابر روحی که چشم روشنی برایم واژگانی از شیرینترین صفحات بهشتی آورد و چون جان و روح باختم به شیرینی اش عالمی از دوزخ مقابلم نمایان گشت که هر روز حقارت و حماقتم را آتشی می کرد و می سوزاندم

ایمانم درد می کند !
ایمانی که خرج باوری کردم که پوچ بود و دور ! و شاید باوری که هیچگاه نبود ! و من چه مصرانه همه ایمانم را پای اثبات باورم به همه کسانی که روز ی هزار بار هشدار می دادند " باور نکن " تباه کردم ...

من درد می کند  !

منی که گم شدم و دیگر از وجودم جز اویی که تمام وعده هایش پوشالی بود و پشت وعده های بهشتی اش همه اش آتش بود و آتش ِ هیچ نماند

حالا اگر بمیرم اسیر مات میتت الجاهلیه شدم

صدای هل من ناصر ینصرنی امامم را می شنوم اما چیزی برای یاری ندارم بالهایم ، چشم هایم ، روحم ، ایمانم ، من را فدای قسم های دروغین مدعی کردم ...

حالا من ماندم و فریاد یاری امامم و دستان خالی ام .. خستگی ام از مشقت های بی ثمری که کشیدم و قلبی که پر از دردها و زخم های بی درمان شده ...

سرنوشت کوفی بودنم را به رخم می کشد !

امامم را سر می برند و من تماشا می کنم ... امامم را به تیغ غربت و بی همراه رگ گردن می زنند و من تماشا می کنم ...

امامم را به داغ گریه های شبانه قلب می سوزانند و من تماشا می کنم ...

یا صاحب الزمان نفهمیدم و در سپاه یزیدیان کشاندنم !
اما مگر حر را جد بزرگوارتان پناه نداد ...

آزادم کن از این زندانی که به دستان جهالت خویش برای خودم ساختم و راهم را به سوی یاری ات هموار کن هرچند زخمی ام و فرسنگ ها زا قافله مشتاقانت دور اما اگر مدد شما همراهم باشد می توانم ...

تو را نمی بخشم هرگز ...

اگر ا ز طفل معصومیتم سر بردیدی به تیر سه شعبه ریا و ظاهر فریبی

اگر از آب معرفت دورم کردی به سد اسیری و بندگی دلم در دستان نامهربانت

اگر کودک احساسم را به اسیری بردی و با خاندانت چوب کوبیدید بر سرش

همه را قصاص خواهد کرد او که عادل مطلق است و من هرگز نمی بخشمت

-----------------------------------------------

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

-----------------------------------------------

التماس دعا

التماس دعا

علائم آخرالزمان

   در متن زیر موضوعاتی را که توپر شدند در جامعه اتفاق افتاداند و وجود دارند.

حجته الاسلام و المسلمین حاج شیخ جواد خراسانی بعضی از علائم آخرالزمان را بر اساس احادیث قسمت بندی کرده و فرموده:

                                               1) از دین جز اسمش نماند.

                2) خود را مسلمان می نامند ولی دورترین مردم به اسلام هستند.

3) صبر کننده بر دین مثل کسی است که آتش در دست نگه دارد. (از بس که مسخره می شود و مورد ظلم قرار می گیرد و دائما توسط عوامل مختلف تحت تاثیر قرار می گیرد مانند ماهواره، سایت های سکسی، خیابان ها و...)

4) دین را به خاطر دنیا می فروشند و قیدش را می زنند.

    5) مبانی دینی پائین آمده و دنیا در نظرشان برتر می شود. (به هرکی میگی نماز بهت می خنده به هرکی بگی جهنم مسخرت می کنه و...).

6) اگر دنیایشان سالم باشد هرچه از دینشان تلف شود نمی ترسند.

7) دینشان، شکمشان، پولشان و قبله شان زنانشان باشند.

8) برای بدست آوردن پول تعظیم و پاچه خاری می کنند وبه خاک می افتند.

9) حیران و سرگردانند. (نمی دانند به دین شان برسند یا دنیایشان و یا هیچ کدام).

10) نمی شود که آنها را مسلمان نامید (یعنی فقط اسما مسلمانند).

11) احکام دینی را باطل بدانند (مثل اجازه زن از شوهر که امروزه مساله ای خنده دار به حساب میاد و یا حکم قطع دست دزد که اجرا نمی شود یا مجازات زنا کار  با صد ضربه شلاق که امروزه اجرا این هم نمی شود).

                                  12 اسلام روبه ضعف رود.

13)همچنین بدعت ها ظاهر و زیاد شود (حلال شدن غناء و خوانندگی زنان و بوجود آمدن وهابی ها و...).

14) بدعت سنت شود (همانطور که حالا مد شده و هر روز یه تغییری تو دین می دن).

15) گناه و شر هر روز بیشتر از دیروز می شود

16) فتنه ها و بدعت ها در دین چنان شایع شود که نوزادان با همان بدعت ها بزرگ شوند و بزرگان با بدعت ها پیر شوند تا اینکه همان بدعت ها سنت شوند و چنان مستحکم گردد که اگر چیزی از آن تغییر داده شود اعتراض کنند که سنت تغییر یافته.

17) امر به معروف و نهی از منکر ترک شود و امر کننده به معروف ذلیل شود. (حالا جرئت نمی کنی به کسی بگی  چرا ... )

18) آمال و آرزوها دراز و عمل کم شود.

19) گویند عمل خیر نکنند.

20) دل مردم را قساوت می گیرد و چشمانشان خشک باشد و اشکی از خوف الله نریزد (روز عاشورا رو می رقصن).

21) در غیر اطاعت الله بسیار خرج کنند. ودر اطاعت الله از کم دریغ کنند.

                               22) مومن غمگین، حقیر و زلیل باشد.

23) حج و جهاد را برای غیر الله کنند (حج را برای نسب حاج آقا می رن و جنگ را برای فرماندهی و بهرمندی از مزایای مادیش).

24) در مساجد آلات موسیقی بنوازند و کسی آنها را نهی نکند.

25)  بعضی از عابدان جاهل و بعضی قاریان فاسق باشند.

26) قاریان زیاد و فقیه عادل کم باشد.

27) دنیا را بالای سر و علم را زیر پا و علم دین را برای غیر الله بیاموزند (برای آخوند شدن و برخورداری از مزایای بی مانندش).

                                    28) دروغ را شوخی بشمارند.

                                     29) حرام را غنيمت شمرند

30) طالب حلال را سرزنش و طالب حرام مدح و ستایش شود

31) فقیه فقه را برای غیر دین اللهی قرار دهد.

32) ریا و پاچه خواری معمول گردد (حتی تو طنزهاشون هم این رو دارن به وضوح نشون می دن).

33) زنان بخاطر طمع کاری به کارهای دنیا و کسب و کار مشغول شوند و با همسران خود در کسب وتجارت شرکت کنند.

34) بخاطر حرث و طمع به دنیا همه جا قانون ظلم حکومت کند.

35) فرمان روایان زیاد و امین کم شود (وزراء و فرمانده ها شهردار ونماینده و... هیچ کدام به فکر مردم نیستند و پولشان را می خورند).

36) حکومت را به کسی می دهند که سزاوار آن نیست.

37) اشرار بر اخیار مسلط شوند.

                       38) بعضي از قاضیان بر خلاف امر خدا قضاوت کنند

                            (با کمی پول راحت می شه   خریدشون).

                             39) هیچ حدی برای خاطر خدا جاری نشود.

40) زنا را سهل و آسان شمارند(همچنانکه الان انگار گناه نیست).

41) رقص و طرب و غناء را حلال شمرند.

42) زبان سالم و راستگو (و بدور از فحش) نایاب شود.

43) غیبت را ملاحت و شیرین و غیبت کننده را ملیح و شیرین زبان بدانند، شهادت های دروغ رایج شوند.

44) هرج و مرج جهان را پر می کند (مانند جنگ های اخیر بمب گذاری ها و سونامی و زلزله که آخریشان همین بمب گذاری چاههای نفت بریتانیا است).

45) خونریزی را آسان شمرند و آدم کشی افزایش یابد.

46) مردم با کسی هستند که پیروزی با اوست.

47) زنان، فاسد و جوانان فاسق شوند.

48) کودکان بی حیا و بی ادب شوند.

                                   49)  پرده حیا از زنان برداشته شود.

50) مردان لباس زنان را می پوشند.

51) مردان از زنان بی ایمان اطاعت کنند.

52) صله رحم را منت کنند (امروزه مردم خیلی کم به دیدار والدین شان می روند).

53) ظاهر ها زیبا اما باطن ها خبیث (این خاصیت تو 78% مردم هست ).

54) حرف کسی که سخن چین نباشد را نپذیرند.

55) انسان های پست و لئیم فراوان و مردم شریف کم شوند.

برگرفته ازخدایا سرنوشت مرا خیر بنویس

خدا ما رو برای هم نمی خواست

 

خدا ما رو برای هم نمی خواست  

فقط می خواست همو  فهمیده باشیم


بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم


تمام لحظه های این تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود


خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود


چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میرم


تو وقتی هستی اما دوری از من

نه می شه زنده باشم نه بمیرم

 

نمی گم دلخور از تقدیرم اما

تو می دونی چقد دلگیره این عشق

 

فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دست ما میمیره این عشق

سنگ گور


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم


ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
 در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود


من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد


او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

حیرت...

سکوت شب آدمو یاد وحشت شب قبر میندازه

فکر کن فردا بلند میشی یه مقدار که از روزت گذشت دوستت زنگ میزنه با صدای ناراحت میگه

خبر بهت نرسید؟!
با نگرانی می گی چیزی شده ؟! صدات ناراحته...

اونم ژشت خط میگه عاطفه دیشب مرد ...!
تو هم می گی شوخی قشنگی نبود .. شاید هم بگی جالب بود ...

اما اون ناراحت تر میگه جدی می گم فوت کرده...

چند دقیقه جفتتون سکوت می کنید ... بعد آه سردی می کشید .. شاید بعضی هاتون که صمیمی تر هستید قلبتون به درد بیاد ... با حسرت میگید جوون بود ! .. خدا به خانوادش صبر بده ...

زیاد طول نمی کشه ... اولش سوم و هفتم و چهلم ... بعدش هر شب جمعه سر قبر ... بعد سالگرد ..

کم کم ماه به ماه سر می زنید بعد میگید نیازی نیست سر قبر بری از همینجا فاتحه بخونی به روحش میرسه ... بعد یه مدتی کلا فراموش می کنی ... شاید یه سالی یه شبی یه خوابی ببینی و یه یادی بکنی....

اما فراموش می کنی...

فراموش میشیم چون برای ماندگار بودنمون کاری نکردیم

فراموش می شم چون نه لیاقت شهادت داشتم که ازم یاد بشه نه شایستگی اینکه یه کار علمی کرده باشه که نامم رو موندگار کنه

فکر کن عجب سیاهی لشکرهایی هستیم

فیلم های قرن های دنیا مثل همه فیلم ها نقش اول انگشت شمار داره و سیاهی لشکر فراوان

خیلی سخته که بدونی هیچ تاثیری تو این دنیا نداری

وقتی از یه قدم بالاتر خودتو ببینی ریز دیده بشی چه برسه از آسمون به خودت نگاه کنی

بین کائنات بی چیز و کم مقداری

فکر کن زمین با همه بزرگیش تو کهکشان یه نقطه چند هزارم پیکسل هم دیده  نمیشه

اون وقت خودتو تصور کن .. تقریبا نیستی.. خوب مرده و زنده ات چه فرقی داره ...

خیلی احساس تلخ و کشنده ایه این کم مقدار بودن و کم تاثیر بودن و محو بودن

اینکه حتی قهرمان زندگیه خودت هم نباشی ... اینکه حتی بعد این همه فکر و پذیرفتن ناچیز بودن رو زمین و از نگاه آسمون نتونی با خودت بگی حداقل تو زندگیه خودم کاری کردم که از دست هرکسی بر نمیاد ... کاری کردم که خدا پشیمون نشه که با آفرینش من گفته احسن الله خالقین ... کاری کردم که شیطونو چزودنم ...

خیلی بده حتی مدیون دل و زندگیه خودت هم باشی

التماس دعا

حیرت ...

به نام او ...

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم ...

و من چون همیشه شیفته دیدنی هایی که ندیدم با همه هراسم برای دیدن زیبایی شهری که انگار دعوتم می کرد راه سخت تر را برگزیدم ...

دل کندم از همه دل بستگی هایم تا دل بسپارم به دلی که حالا با غم من چند قدمی فاصله داشت ...

و اعتراف می کنم به ضعفم در برابر عظمت تقدیرش !!!
و اعتراف می کنم به کوچکی ام در مقابل بزرگی رحمتش !!!
 اما ...

خسته ام ...

خسته ام از این همه تنهایی

توان به دوش کشیدن این تنهایی ناگزیر را ندارم ...

اما چه کنم

موج از دریا خیزد و در وی آمیزد و از وی ناگزیر است ...

گله دارم

نه از همه که دیگر برای من همه ای نمانده

نه از خودم که دیگر چیزی از آنچه روزی من می نامیدمش نمانده ...

از او ..

از او که نمی دانم حالا من است یا او ...

التماس دعا

بسم رب ...

 

نه از برای جلب توجه آسمان

من اینجا برای دل خودم می گریم

اومد و گفت : بیا از این مردم دل بکن ... بیا با هم بریم یه جای دور

گفتم : تو کی هستی ؟! واسه چی اومدی تو چهاردیواری خلوت من ؟! اصلا کی بهت اجازه  داده

آروم گفت: من به اذن خدا اومدم ... رسالتم  اینه که تورو از خودت بگیرم !

گفتم: من که خودمو پیدا نکردم ... من هنوز میون هزاران من وجودم گم هستم

گفت : اشکالی نداره مهم اینه که تو انتخاب شدی!

گفتم: چطور ممکنه ... آخه به حرمت چی؟! به واسطه ی کی ؟

گفت: به حرمت اشکهایی که ریختی !!!

گفتم: باید چیکار کنم؟

گفت: آماده پرواز شو...

گفتم ...

هنوز هیچی نگفتم و منتظره ...

حالا بعد از سال ها تضرع به درگاهش انتخاب شدم ... اما توانایی دل کندن و دل بریدن ندارم

خانوادم ... دوستام ... درس و دانشگاه ... آینده و فرصت های شغلی ... ارشد و ...

نمی تونم از همه چی بگذرم ...

می ترسم ...

تو دوراهیه سختی گرفتارم برام دعا کنید ... !

رهایی

 

پاورقی

......................................................................................................................................

سال نو مبارک هرچند بی حضورش نو شدن ها افسانه و خیال است به امید ظهورش و جشن شادمانی بهاری حقیقی ...

التماس دعا

 

به نام او که نقش درد را در سکوت فریادهایم نقاشی کرده ...

همیشه حرف از رفتن است و مثل همیشه دلیل نخواستن و نماندن نیست " پای ماندن لنگ است
هنوز دنیای ما همان است که در آن دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم
سقوط عاطفه است عصر صنعتی شدن دنیا
و من هم از این عرصه بیزارم
تا بال ها رنگ غبار این شهر خط خطی نگرفت باید پرید
شاید فردا دیر باشد و حسرت به دل اسیر چهار دیواری زمین بمانیم
آغوش آسمان باز است و اسباب سفر مهیا
و چه مهمانواز عاشقی ریبا تر از خدا
من از من خالی می شوم و تو نیز که در من زمانی ساکن بودی در من میمیری
فقط به جرم اینکه زمینی هستیم
داستان هبوط سرنوشت مختوم ماست و ناگزیر به پذیرش
وقت هبوط از تو رسیده
لحظه خاموشیه خاطره هاست
هرچند دل در بند ماندن بی تاب و بی قرار است و در طلب وصال پای رفتن و دور شدن ندارد
و من در ستیز این دو ناگزیر به انتخاب یک راهم
چه کنم که باید بروم...


نمـــی گـــم دلـــخور از تقـــدیــــرم امـــا

تـــو میـــدونی چقـدر دلـگیره این عشق

فـقــط چـــون دیـــر بـایـــد مـی رسیـدیم

داره رو دســـت مــا می میره این عشق




                                                 



نقطه اما بدون هیچ سرخطی ...

و این آخرین خط از هزار خط خاطرات تلخ بود ...


" یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه "



تسلیت ... التماس دعا

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته

دلم از بی وفاییها شکسته

حسین جان مانده ام تنهای تنها

شده کرب و بلایم کوه و صحرا

حسین جان کاش ، من جای تو بودم

چو یارانت بدم گرد وجودت

شما گفتی ولی آنها نرفتند

مرا یاران همه یک یک برفتند

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته

دلم از بی وفاییها شکسته

حسین جان سالها در انتظارم

هنوز حسرت به یاران تو دارم

حسین جان انتقام نگرفته ام من

به جای امّتم شرمنده ام من

حسین جان قطعه قطعه جسم اکبر(ع)

سر افتاده ی علی اصغر(ع)

دو کتف خونی و مشک ابوالفضل (ع)

کنار علقمه اشک ابوالفضل (ع)

کنار ناله ی جانسوز زهرا (س)

فرار کودکان در دشت و صحرا

همه منزل به منزل در اسارت

چنان که شد به آل تو جسارت

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته

دلم از بی وفاییها شکسته

هر آنچه عمه ام زینب (س) کشیده

بود هر صبح و شام در پیش دیده

ز قلبم می زند بیرون شراره

چه کاری سخت تر از انتظاره

حسین جان از شما شرمنده هستم

گناه امّتم بسته دو دستم

چقدر دیگر بگویم من به امّت

دعا باشد کلید فقل غیبت

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته

دلم از بی وفاییها شکسته

حسین جان امّتم بر تو بگریند

نمی دانند که خود با من چه کردند

هزار و یکصد و هفتادمین سال

چه کم آنکس که پرسیده ز من حال

هزار و یکصد و هفتادمین سال

چه میداند کسی دارم چه احوال

هزار و یکصد و هفتادمین سال

به دست و پای من زنجیر اعمال

هزار و یکصد و هفتادمین سال

برای عمه ام زینب زنم پر و بال

هزار و یکصد و هفتادمین سال

به دل مانده هزار امید و آمال

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته

دلم از بی وفاییها شکسته

توی کرب و بلای این زمونه

آدم قدر ابوالفضل (ع) و میدونه

توی کرب و بلای این زمونه

کسی وقت عمل باقی نمونه

تو کرب و بلای این زمونه

چقدر تیر گنه سویم روونه

توی کرب و بلای این زمونه

ندارم زینبی حرفم رسونه

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته

دلم از بی وفاییها شکسته

شما با آن مصیبتها که دیدی

به امید ظهورم پر کشیدی

خدا داند چقدر در انتظاری

ز خون باری چشمم بی قراری

حسین جان کاش بودند عاشقان

زبانی نه حقیقی، یاورانی

گناهان را به اشک خود بشویند

ظهورم را بخواهند از خداوند

خدا اذن فرج میده به دعوت

برای انبیا اینگونه سنت

اگر شیعه وفا می کرد به بیعت

نبود تاخیر به روی عصر غیبت

حسین جان مهدی ام ، مهدی خسته

دلم از بی وفاییها شکسته

http://tarannome-entezar.blogfa.com/

به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم ...


بی مقدمه ...


برگرفته از کتاب تفسیر سوره نور .... نوشته شهید مطهری:

" ان الذین یُحبّونَ ان تشیعَ الفاحشَهُ فی الذین امنوا لهم عذابٌ الیمٌ."

برای کسانی که دوست دارند فحشا در میان اهل ایمان شایع شود عذاب دردناکی آماده شده است .

این آیه از آن آیه هایی است که دو معنی دارد و هر دو معنایش هم درست است.
یکی از گناهان بسیار بزرگ که قرآن وعده " عذاب الیم " برای آنها داده است این است که کسی بخواهد خود فحشا را در میان مردم رایج کند می خواهند فحشا در میان مردم زیاد شود . چرا؟ برای اینکه هیچ چیزی برای سست کردن عزیمت مردانگی مردم به اندازه شیوع فحشا اثر ندارد.
برای روشن شدن معنای دوم آیه یک نکته ادبی در اینجا عرض می کنم و آن درباره کلمه " فی " است. " فی " به جای کلمه " در " در فارسی است . ما می گوییم " در خانه " و عرب می گوید " فی الدار " .
کلمه فی در زبان عربی گاهی به معنی " درباره ی " می آید . اینجا این آیه را اینطور هم می توان معنی کرد و هر دو معنی درست است :

" آنانکه دوست دارند که فحشا درباره اهل ایمان شایع شود. "

این معنایش این نیست که خود فحشا در میان اهل ایمان شایع شود بلکه نسبت فحشا درباره اهل ایمان شایع شود ...
یک عده مردم به اصطلاح روانشناسی امروز " عقده " دارند هرجا که یک کسی را می بینند که در میان مردم یک وجهه ای و حیثیتی دارد برای اینکه به این شخص حسادت می برند همت و عرضه هم ندارند که خودشان را جلو بیاندازند فورا به این فکر می افتند که یک شایعه ای درباره او درست کنند می گویند ما که نمی توانیم به او برسیم پس او را پایین بیاوریم " چگونه این کار را انجام می دهند ؟ " با یک عملی در منتهای نا مردی و آن اینکه یک شایعه ای علیه او بسازند و یک تهمتی به او بزنند. آنقدر این گناه بزرگ است که خدا می داند !
پیامبر اکرم یک وقت در حضور اصحاب فرمود : " الا اخبرکم بشر الناس؟ " آیا به شما خبر ندهم که بدترین مردم کیست؟
گفتند : بلی یا رسول الله
فرمود( عین جمله یادم نیست) :
بدترین مردم آن کسی است که خیر خود را از دیگران منع می کند و هرچه دارد تنها برای خودش می خواهد. آنهایی که حاضر بودند گمان کردند با این مقدمه دیگر بدتر از این افراد کسی نیست.
یک وقت فرمود: آیا می خواهید به شما بگویم از این بدتر کیست؟ صنف دیگری را ذکر فرمود...اصحاب گفتند خیال کردیم از این گروه دوم بدتر دیگر کسی نیست. بعد فرمود: آیا می خواهید از آن بدتر را به شما بگویم کیست؟ گفتند : از این بدتر هم مگر هست؟
آنگاه صنف سوم را فرمود: بدتر از این افراد مردمان بدزبان فحاش تهمت زن و آبروبرند. اینجا دیگر حضرت توقف کرد یعنی بدتر از اینها دیگر وجود ندارد ...

آنکه تهمت به ناحق می زند به هر حال در یک روزی گرفتارش خواهد شد حال یا یک کسی مثل خودش به او تهمت ناحق خواهد زد یا به شکلی آن شخص رسوا و مفتضح خواهد شد ..
.
.
.
جایی که همه یک جور فکر می کنند در واقع کسی فکر نمی کند ...
.
.
.
در روزگار جهل شعور جرم است ...
.
.
.
برای انسان های کوچک هرچه بیشتر اوج می گیری کوچک تر دیده می شوی چون آنها از پایین به تو می نگرند ...
.
.
.
وقتی انگشتت به سمت دیگری است حواست باشد سه انگشت دیگر به سمت خود توست ...
.
.
.
نکنه یادت بره مال کدوم قبیله ای ...  !!!

.

.

.

آسمان چشمان آبی خداست...

آن همیشه نگران من و تو ...

تا وقتی خدا هست دلیل برای نگرانی نیست...

هرگاه احساس غریبت و تنهایی کردی به یاد داشته باش خدا همین نزدیکی است ...

" با تشکر از بهاره عزیزم ... "

.

.

.

التماس دعا

در پناه حق

نقطه سر خط...


بسم رب الشهدا ...

من ترانه ای ناخوانده از نسل انتظار و جا مانده از طایفه ی انقلاب می خواهم همه ی خستگی ام را از خودم از منی که سال ها از من دور مانده فریاد کشم و دلتنگی ام را به گوش او که سال ها چشم انتظار یافتنش هستم برسانم ....

دلتنگ همان کودک معصومی که در کودکیم جا ماند و من بی او آمده ام ...

حالا نبودش را با همه وجودم حس می کنم ... جای خالیه بودنش بر قلبم سنگینی می کند ....

چه غربت و دلتنگیه غریبی است وقتی دلت برای خود خودت تنگ می شود و تو هر لحظه در خودت هزار بار میمیری تا شاید زنده بودنش را لمس کنی .. همه ی من هایت را به زیر تیغ مرگ می کشی ...

اما ....

این همه دوری ... این همه جدایی تاوانی بیش از این ها دارد ....

دست های خالیت که به درگاهش دراز می شود و دلت سنگینه سنگین می شود هرچه بیشتر فریاد می کشی سنگین تر می شوی ..

 هزار بار تکرار می کنی " الهی و ربی من لی غیرک "

و بازهم تکرار می کنی...

 اما انگار غربتت را باور نمی کند انگار دلت سنگین تر می شود و دستانت خالی تر باز هم دل خوش می کنی به همین چند واژه :

اگر گفت آره ... چیزی رو که می خوای بهت میده .

اگر گفت باشه برای بعد داره به چبز بهتر برات آماده می کنه ...

و اگر گفت نه .... می خواد بهترین چیز رو بهت بده ...

 

نا امبد نمی شوی چون می دانی بر سر در جهنم نوشته اند هر که وارد می شود دست از هر امیدی بشوید ...

 

می بینی دنیا تا چه حد می تواند دردناک شود ... !!!!

 

ناباورانه به سوگ سال هایی می نشینی که یادت رفت باید زندگی می کردی ...

و حالا می بینی خیلی عقب مانده ای ..

نه تنها به خودت بلکه به همه بدهکاری ..

بدهی هایت را می شماری ...

به خودم ... به خودم بدهکارم که ترانه ی وجودم بی صدا ماند ....

به امام ... به امام زمانم بدهکارم .... شمردنی نیست این شرمساری !!!!

به شهدا ... به شهدا بدهکارم ...

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...............

...

...

...

سه نقطه های کلامت که زیاد می شود برای فهمیدن اینکه کلمات گویای احساس نیستند دیر می شود ...

 

راستی خیلی های دیگر هستند که به آنها بدهکاریم ...

 

اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار !!!                اتل متل یه مادر یه مادر فداکار

اتل متل بچه ها که اونارو دوست دارن            آخه غیر این دوتا هیچ کسی رو ندارن

مامان بابارو می خواد ، بابا عاشق اونه         به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه

وقتیکه از دردسر دست میزاره رو گیجگاش     اون بابا مهربون فحش میده به بچه هاش

 همون وقتی كه هرچی جلوش باشه مي‌شكنه    همون وقتي كه هرکی پيشش باشه مي‌زنه

غير خدا و مادر  هيچ‌كسي رو نداره              اون وقتی كه باباجون موجی می‌شه دوباره
 
    دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم                  بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم
 
بابام ميون كوچه  افتاده بود رو زمين             مامان هوار می‌زد شوهرمو بگيرين
 
مامان با شيون و داد می‌زد تو ی صورتش       قسم مي‌داد بابارو به فاطمه، به جدش
 
تو رو خدا مرتضی زشته ميون كوچه               بچه داره می‌بينه تو رو به جون بچه
 
بابا رو كردن دوره بچه‌های محله                     بابا يه هو دويد و زد تو ديوار با كله
 
هی تند و تند سرش رو بابا مي‌زد تو ديوار        قسم می‌داد حاجی رو حاجی گوشي رو بردار
 
نعره‌های بابا جون پيچيد يه هو تو گوشم          الو الو كربلا جواب بده به گوشم
 
مامان دويد و از پشت گرفت سر بابا رو              بابا با گريه می‌گفت كشتند بچه‌هارو
 
بعد مامانو هلش داد خودش خوابيد رو زمين       گفت كه مواظب باشين خمپاره زد، بخوابين
 
الو الو كربلا پس نخودا چی شدن؟                    كمك می‌خوايم حاجی جون بچه‌ها قيچی شدن
 
تو سينه و سرش زد هی سرشو تكون داد          رو به تماشاچيا چشماشو بست و جون داد
 
بعضی تماشا كردن بعضی فقط خنديدن               اونايی كه از بابام فقط امروزو ديدن
 
سوی بابا دويدم بالا سرش رسيدم                     از درد غربت اون هی به خودم پيچيدم
 
درد غربت بابا غنيمت َنبرده                                شرافت و خون دل نشونه‌های مرده
 
ای اونايی كه امروز دارين بهش می خندين           برای خنده‌هاتون دردشو می‌پسندين
 
امروزشو نبينين بابام يه قهرمونه                         يه‌روز به هم می‌رسيم بازی داره زمونه
 
موج بابام كليده قفل در بهشته                           درو كنه هر كسی هر چيزی رو كه كشته
 
يه روز پشيمون می‌شين كه ديگه خيلي ديره          گريه‌های مادرم يقه تونو می‌گيره
 
بالا رفتيم ماسته پايين اومديم دوغه                    مرگ و معاد و عقبی كی ميگه كه دروغه؟
 
اباالفضل سپهر

به نام او ...

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

♪ ♪

به تاریخ رمینی ها !!

11006400 ثانیه ..!!

183440 ساعت...!!

7560 روز...!!

252 ماه...!!

21 سال... !!

پیش ...

.

.

.

.................

تو دل شب اومد و صدام كرد و گفت پاشو وقت رفتنه ..

خودمو زدم به خواب كه انگار نشنيدم ..

گفت : می دونم دوست نداری بری اما ..

اما می خوام از صحراي عدم جدات كنم ... می خوام بهت ارزش بدم ...

خيلی تلاش كردم اما اون اونقدر فرشته هاشو فرستاد و فرستاد تا آخريشون با اخم و تخم منو تو مشت خودش برد پيشش ...

خيلی مي ترسيدم تا حالا اينقدر بهش نزديك نشده بودم ...

خیلی خیلی بزرگ بود ...!!

هرچی که نزدیکتر می شدم التهابم بیشتر میشد و بیشتر تلاش می کردم اما فایده ای نداشت تصمیم خودشو گرفته بود و من توان عصیان و مقابله نداشتم و باید می پذیرفتم ...

رو به فرشته ها گفت : بسازينش ...

بعد يه نفس عميق از عمق وجودش كشيد و گفت : بيا اينقدر از من مال تو !!!!!!!!!!!!!!

غرق سرور و شادمانی شدم ...

حالا بودن برام معنا داشت ..هر چند پر از درد بود... پر از دلهره... پر از رنج!!!...

اما لذت بخش بود

ديگه هيچ نبودم پوچ نبودم نيست نيودم ....

به تاريخ زمينی ها!! يه روز مثل امروز !! بهم گفت : بايد بری ...

گفتم : كجا!!؟؟ من كه خطايی نكردم...

گفت : مامان و بابات ميوه درخت ممنوعه رو خوردن .. !!
گفتم : بزار بمونم كنارت من طاقت ندارم !!
آروم و با صدايی مهربونتر از هميشه در حاليكه

چشماش غرق نگرانی بود..!!

گفت : نترس من باهاتم .. همه جا .. همه وقت .. هيچ لحظه ای تنهات نمی زارم ...

گفتم : براي چی داری تبعيدم می كنی ؟!

گفت : می خوام بری تا خودتو پيدا كنی.. تا خودت به من برسی !!! ...

نفهميدم...

هيچی از دليل رفتنم و حرفاش نفهميدم فقط مطمئن بودم اراده كرده منو بفرسته ...

گفتم اگه تنها موندم .. اگه ساكنان اونجا اذيتم كردند ... اگر گريه كردم ...اگر غصه خوردم ... تند تند می گفتم و صدام بلندتر و بلندتر می شد .. اون هيچ وقت ناراحت و عصبانی نمی شد .. به همه داد و فريادهام گوش كرد و گفت: فقط باور داشته باش كه من در كنارتم...

دارم می فرستمت جايی كه ساكناش به روحيه ات نمی سازه !!هواش به ريه هات نمی سازه !! كلی بيماري هست اونجا ... شايد هر روز گريه كنی اما منو يادت نره .. سخته اما مي تونی طاقت بياری اگه منو باور داشته باشی ...

وقتی كوله بارمو می بست همه جا پر نور بود ... پر روشنی ... پر عطر بهشت ...

گفته بود اونجا بده اما فكر نمی كردم ....

به وقت زمينی ها !! كم تر از چند صدم ثانيه ديگه نه نور و روشني بود نه بهشتی و نه اون كنارم بود !!

ديدم تنهام غريبم دفاعی ندارم... هيچی هيچی نذاشت با خودم بيارم! و يادم اومد كه بهم گفته بود شايد مجبور بشی هميشه گريه كنی و من تا تونستم اشك ريختم ...

امروز سالگرد اولين گريه هامه .. سالگرد تبعيدم ... حالا منم یکی از اون زمینی ها هستم !!!

راست می گفت : كلی بيماری اينجاست !! سرطان نگاه ~ طاعون قلب~ سرمای رابطه ~ سرخك نفرت ~ آبله دروغ ~ تب بی مهري ~ و ............

خيلی وقته ريه هام آسم داره و به هوای اينجا نمی سازه ... همه می دونن به هوای توكل نفس می كشم ... امروز بعد گذشت بيست و يك سال از اون حادثه هنوز خودمو پيدا نكردم و ميون هزاران من وجودم گمم !!! هنوز نفهميدم كدومم و كدوم می خوام باشم !!!

چه سالگرد تلخی ... بی سالی ام رو جشن بگيرم يا به سوگ بشينم !!!
حالا عمق نگاه نگران روز آخرشو مي فهمم !!!

.

.

.

امروز در کنار تداعی همه تلخی ها شیرین ترین لحظات رو هم سپری کردم از ساعت 12 شب به بعد دقیقا از اولین دقایق روز 22 تیر ماه با تبریکاتی که پر از محبت بود همین زمینی ها !! بهم ثابت کردند که برای خندیدن تو این دنیا میشه دلیلی به بزرگیه با هم بودن داشت ...

بهم ثابت کردند که خدا اگه غمو آفرید تا همیشه به یادش باشیم شادی هایی رو هم آفرید تا بیشتر به یادش باشی !! دوستایی که اگر هزار بار به درگاهش به خاطر داشتنشون شکر گزار باشی کمه ..

از همتون از صمیم قلب ممنونم ...

با وجود شماهاست که می تونم ادعا کنم صاحب بزرگترین زیبایی هستم که خدا با آفرینش انسان آفرید . می تونم ادعا کنم که عاشقم

می دونم یه روزی عاشق تر از همیشه به اون کودک درونم که هنوز پیداش نکردم می رسم ... تا اون موقع دلگرم می مونم به بودن با تموم کسانی که صمیمانه دوستم دارند ...
...

من اگه زخمي به دنيا اومدم

دستم اما حالا جنس مرهمه

دلي كه اون اولا شكسته بود

حالا قلب عاشقه يه آدمه

من همون آدم تنهام كه يه روز

پشت پا زد به تموم غصه هاش

سهم زندگيشو از دنيا گرفت

از تموم گريه هاي بي صداش

آره من اول قصه گم شدم

اما تا آخر قصه اومدم

همه ي اين سفر دور و دراز

لحظه ي آشتيه من بود با خودم

يكي انگار تو دلم زمزمه كرد

چرا از پنجره ها دل مي بري

شهر و از پنجره هاش ميشه شناخت

ميشه با دلخوشي ها دنيا رو ساخت

التماس دعا

در پناه حق...

پاورقي:

----------------------------------------------------

1- ( شعر:افشين يداللهي) با کمی تغییر ...

2- دیشب به نیت کسایی که به یادشون بودم و کسایی که به یادم بودند فال حافظ گرفتم... برای دریافت معنی غزل به فالنامه مراجعه کنید !:

مطهره عزیزم:زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

داداشیم : بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار , پریشان دل کرد

( مرثیه حافظ در سوگ فرزندش !!! )

سها : صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش و نوش آمد

( دقیقا وقتی برای خودم هم فال گرفتم همین غزل اومد حداقل حافظ از اومدنم خوشحال شد !! )

سارا : دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

رقیه : ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

الهه و عارف : دویار زیرک و از باده ی کهن دو منی

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

سلاله و یار : عکس روی تو چو در آئینه ی جام افتاد

عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد

کیمیا : دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

مجتبی : واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

سیامک: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می توان گرفت

محبوبه : جان بی جمال جانان, میل جهان ندارد

هرکس که این ندارد , حقا که آن ندارد

به نام او که قلم را آفرید تا حرفهایمان خفه نشوند !!!
امروز از این دلنوشته ها یک سال می گذره

پارسال همین موقع ها بود که اینهارو می نوشتم می خواستم چندتا از فال هارو حذف کنم چون خیلی چیزها تغییر کرده اما دلم نیومد ...

امسال هم مثل همه سال هایی که گذشت یه جور جدید بود!!!

نشمردم به تاریخ زمینی ها این یه سال چند ساعت و چند ثانیه میشه ...

این یک سال بیشتر از همه سال های زندگی ام تلاش کردم .. برای بهتر شدن ... بهتر بودن آینده بهتر داشتن ...

قد 22 سال خسته ام اما امیدوار به آینده ...

رقیه عزیزم .. بهاره خوبم ... دوتا مریم های مهربونم.. محبوبه گلم بابت محبتاتون تشکر می کنم ... کاش لایق مهربانی تان باشم ...

مطهره عزیزم اونقدر دل و قلب و احساست بزرگ شده که دیگه نمی تونم تو کلمه و جمله تعریفش کنم قد بی نهایت دور زندگی دوستت دارم ...

امروز خیلی خوب بود ... خیلی خوش گذشت .. راستی گلم دیوونگی وقتی زیاد میشه دیگه یه خاطره ی موندگار نمیشه میشه یه عادت خسته کننده ... ارزش این چند ساعت با شروع شدنش از صبح نابود میشد ....

.

.

.

تو لحظه های سبز دعاهاتون منو هم به یاد بیارید ....

خصوصی 1 :

دوست من سلام ... دکتر شریعتی میگه بهترین نامه ها آنهایی است که به هیچ کس می نویسیم .. اما به نظر من بهترین نامه ها نامه هایی است که هرگز مخاطب اونها رو نمی خونه ... امسال چندتا از خط های دفتر زندگی من هم برای تو نوشته شد خط هایی که شاید هرگز خونده نشه ....

دوست من می خواهم تنها باشم ... چون تو توان سازگاری با دنیای مرا نداری ... تو با همه مهربانی و آشنایی ات با دنیای من بیگانه ای .. !!!

وقتی تو حرف می زنی من گوش می دهم اما نمی شنوم ... وقتی تو ناراحتی من غمگینم اما می خندم ... وقتی تو نیستی من غرق حسرتم اما تو بی نیازی ام را می بینی ... دوست من برایم دعا کن ... می دانم دعای تو به آسمان نرسیده مستجاب می شود ...

دوست من چقدر گفتن اینکه دوستت دارم سخت است پس برای رهایی از این عذاب و سنگینی مجبورم به خدا بسپارمت و حضورت را از لحظاتم جدا کنم ... دوست من یادت است روزی متحیر شدی از قدرت کلامم و گفتی تو نمی توانی احساست را اینگونه به زبان آوری ...

شاید اتفاقی بود شاید هم ... اما همان شب سری به کویر زدم صفحه حرف ها و آدم ها را باز کردم و این جملات در مقابل چشمانم تن نازی می نمود که جادوی سرنوشت را اثبات می کرد :

شمس عمری بیتابی کرد و یک جمله حرف نتوانست بزند ... یک بیت شعر نتوانست بسراید ... نمی شود !! برای نوشتن و گفتن و سرودن باید در سطح مولوی ماند !! اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی آنجا جای رقصیدن های رقت بار است و دست افشانی های دردناک و مستانه جای نشستن و گفتن نیست ...

مولانای شاعری که در خیالم خفته توان به دوش کشیدن شمس بیدار درونت را ندارد ...

احساست بزرگتر از آن است که روح من یارای فهمش را داشته باشد..

حق نگهدارت ...

خصوصی 2:

آدم ها برای با هم بودن باید نقطه مشترکی داشته باشند نمی دانم دوست خطابتان کنم یا ... !!

اما می دانم دشمن نیستید ...

خود را خضر خطاب کردید و مرا موسی تا باز هم شروع نکرده بگویید همه حرفهاتان درست و کارهاتان درست است ...

شما ناخواسته توانایی خوبی در آزردن دارید و فکر می کنم این مورد فقط شامل حال من شده ...

من هم نه کینه به دل دارم و نه تنفری ... فقط نمی خواهم بیش از این عدم فهم متقابل باعث حرمت شکنی شود هرچند شما همیشه توجیه هاتی برای کارتان دارید ...!!
گفتید همه چیز را سپردید به عشقتان تا او میان من و شما قضاوت کند خواستم بگویم قبل از اینها من شما را به هم او که شما لایق عشق بازی اش هستید و من نیستم سپردم ...

حق نگهدارتان ...

خصوصی 3:

3بار شمارتو رو صفحه گوشیم دیدم ... من بهت تبریک نگفتم تا بگم بیشتر از اونچه که فکرشو کنی خاطره ی آون روزها در گنچینه ی ذهنم برای همیشه مسدود مونده... آدم ها یا نقاط مشترکی برای همدلی ندارند یا با دستهای خودشون این نقاط مشترک رو پاک می کنن ...

برام دعا کن ...

حق یارت ...

بدون شرح

.

.

.

شعار روستاییان در گیرو دار انقلاب :( البته روستاییان شمال کشور بقیه جاها کسی نبود که برام تعریف کنه !!! )



شه کیی پلارِ خارمه

شه جان شاه رِ خامبه!!



--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شه کیی پلا : کدو پلوی خودم !!

خارمه : می خورم

مصرع دوم : شاه عزیز خودمو می خوام

پیش نوشت !:

غم مخور ایام هجران رو به پایان می رود                     این خماری از سر ما می گساران میرود

اللهم عجل لولیک الفرج ...

یادمان نرود آقا چشم انتظار رفت ...

یادمان نرود جای منتظر و منجی دارد یکی می شود !!!

یادمان نرود بهارها بی حضورش می آیند و هنوز شکوفه های ظهور سربرنیاورده اند تا به یقین فریاد زنیم سال نو بالاخره آمد !!!

امسال به یاد آوریم همه آنچه را که از یاد بردیم یا هرگز یادی از آن نکردیم ...

اگر باهم دعا کنیم حتما می آید ...

اللهم عجل لولیک الفرج ...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

می دانست آخرین فرصت هاست ...

تصمیم گرفت لحظه هایش را بنگارد بر ورق پاره های روزگار و به دستان قلم بی ریایش شهری کاغذی ساخت ...

شهری که می توانست رفتن یلدایش را در آن گریه کند ..

شهری که درد هایش را دیکته کند شاید قلب بیمارش التیام یابد ...

شهری که با همه نا توانی اش عظمت سادگی او را بدوش می کشید ..!!

شهری که حالا بی قرار دل نوشته های او می گرید و شاهد اشک های من و دوستان اوست !!
شهری که دیگر چشمان نگران او را نخواهد دید

شهری که دیگر گلایه های او از قلبی که بی رمق می تپید را نمی نگارد ...

شهری که بعد از رفتنش تنها ماند و شد خاطره ای دور ..!!

حالا او در آن سوی آسمان ها می خندد ...

دیگر نگران نیست ... نمی ترسد اگر بخواهد زیر بارش برف قدم بزند یا در پارک بدود یا تنهای تنها از خانه بیرون رود .. نمی هراسد ار اینکه نکند قلبش به درد آید ... حالا قلبش با شوق می تپد ... حالا یلدای مهربانی را به آغوش کشیده که هرگز او را ترک نمی کند ...

آسوده باش که زمین بیش از این لایق نبود که چون تو پاکی را بر خویش نگاه دارد ...

جایگاه شایسته روح بزرگت آسمان آبی خدا بود ...

تولدت مبارک ...!!!

مهربان مسافری که در چند ایستگاه قبل تر از قطار دنیا پیاده شد و به آسمان پرواز کرد و من و همسفرانش را در هاله ای از اشک و حسرت تنها گذاشت ...

آروین مشکانی که عظمت سادگی اش برای چون منی چنان ستودنی بود که یادش درخاطرم تا همیشه ماندگار خواهد ماند ...

لحظه تحویل سال آنان را که دستشان از دنیا کوتاست فراموش نکنیم ...



پی نوشت :

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سال نورو به تمام همسفرای مهربون کنج غربت ترانه سکوت مخصوصا مطهره عزیزم تبریک می گم ....

با آرزوی سالی خوش و مملوئ از موفقیت ...

التماس دعا ...

در پناه حق ...

ریش گذاشتند و ریشه سوزاندند ... نفهمیدند به ریشه است نه به ریش !!!

به نام او...

بر آن شدم تا بنگارم از سیاستی که هیچ جا یادمان ندادند این سیاست سیاست که می گویند و در کنارش شعار می دهند که ساسیت در کنار دیانت است و این هم نیز در کنار آن یعنی چه ؟!

یکی بیاید به منی که جز دنیای شیشه ای خودم چشم به هیچ محفل و منزلی ندارم ...دنیای دو وجبیه خودم که ترکیبی است از من و او و دیگر هیچ... یکی بیاید و به من بگوید در این مملکت چه خبر است ...

سر بالا می کنی می بینی جنگ است بین اصول گرایان و اصلاح طلبان

به این واژه ها که نگاه می کنم می بینم عجب معنای بزرگی دارند !!! و اینکه کسی اصلاح طلب اصول گرا باشد یا اصول گرای اصلاح طلب چقدر خوب است ... اصولی که بر پایه اسلام شکل گرفته و اصلاحاتی که در جهت اسلام برای پیشرفت باید شکل بگیرد و هرچه فکر می کنم ببینم کدام حرف این واژه ها با هم سر مخالفت و ناسازگاری دارند نمی فهمم ..عجب بازی تلخی می کنند با این واژه ها !! اینها که اختلافی با هم ندارند پس چرا شدند دو گروه مخالف !!! آن یکی چشم ندارد این یکی را ببیند و این هم آن یکی را !!!
انگار مردم بت پرست شدند .. یکی را می کنند بت این گروه و دیگری را می کنند بت آن گروه و حالا بیا دعوا سر اینکه کدام بت بهتر است ...

مگر ما از نسل منتظرین نیستیم ... مگر همه بودنمان نه برای این است که بیایم و جامعه ای بسازیم که آمادگی ظهور یگانه منجی را داشته باشد ... پس اینها این وسط چه می گویند ؟!!... همین است که دل مهدی فاطمه در خفا می گرید و خدا هم اینها را لایق نمی بیند که چنین رهبری برایشان بفرستد !!!

امام آمد تا این دوگانگی ها را از دل این مرزو بوم پاک کند ... آمد تا اتحاد و یکدلی را سرمشق دفتر زندگی مان کنیم ... آمد تا برادری برابری و اتحاد را بیاموزیم ...

کاش امام می دانست با رفتنش هرآنچه را که آورده بود برد !!!
از کسی می پرسیدم در این سه دهه بعد از انقلاب کجای این مملکت فرهنگ سازی شد برای پیدایش اسلام ناب محمدی ؟! کجا آمدند و فلان کار را به نیت آماده سازیه زمینه ظهور انجام دادند؟! و هزار سوال دیگر که حداقل من یکی ندیده بودم و دنیال جوابش می گشتم !
جواب جالبی داد ، وقتی همسایه ی تو می آید و بینتان دعوا می شود وقتی نمی ماند که دعوای بین خودتان را حل و فصل کنی !!!
خوب است خیلی خوب است .. خدا پدر آمریکا و غربی ها و همه آنهایی که کوتاهی های این آقایان را به دوش می کشند بیامرزد که آمدند و نهدید به جنگ کردند و تحریم کردند و ...

اما خودمانیم عجب قدرتی دارند ..نمی دانم اگر آنها هم مشکلات خارجی داشتند تا این اندازه در انحراف اذهان جهان سومی ها مقتدر بودند ...

از آن سر دنیا چنان فرهنگ سازی کردند که در مدت کوتاهی دیدیم دختران ما شدند مصرف کنندگان وسایل آرایش آنها و پسران ما هم عاملین اصلیه پخش آنچه که آنها دوست دارند جوانان ما ببینند و بشنوند !!!

از آن سر دنیا این همه عروسک خیمه شب بازی برای خودشان درست کردند و روز به روز دارند چه پیشرفتی هم می کنند

آن وقت اینها اینجا یک وجب آن طرفتر از هین جوانها نشستند و ریش بلند کردند و نماز جمعه برگزار می کنند و راهپیمایی راه می اندازند و انتخابات آزاد ...

واقعا کورند ؟! نمی بینند که آن طرفی ها موفقترند ؟!
واقعا چشمشان نمی بیند که حسین حسینی که اینها فریاد می کشند و برایش
3 ماه!!! عزاداری می کنند آن طرفی ها چنان فرهنگی از همین حسین ساخته اند که تاسوعا و عاشورا شده میعادگاه عاشقان !!! و یک شبه!!! کارشان را انجام می دهند !
الله اکبر از این همه قدرت و نفوذ ...

دیدند اینها نه حرف گلوله و تانک می فهمند نه زبان تحریم ...

دیدند اینها آنقدر پایه های اعتقادی شان قوی هست که داوطلب می شوند برای رفتن روی مین !!!

دیدند اینطوری نمی شود هرچه هم سلاح بسازند نمی شود باید اول آن پایه ها را ضعیف کنند تا بعد این سلاح ها اثر گذار باشند ...

حالا لبخند رضایت بر لب دارند و به ریش همین ریش گزاران می خندند !!!
و من به هر طرف که نگاه می کنم می بینم یکی سنگ بت اصلاح طلبش را به سینه می زند و یکی بت اصولگرایش و آنها که نمی دانند چطور کاری برای این هرج و مرج کنند جز داغ آمدن مهدی فاطمه چیزی بر دلهاشان نمانده !!

چه بوی تعفنی گرفته این مملکت و این سران انگار از این بو لذت می برند !!!

.....................................................................................................

اگر هنوز حوصله خواندن داری بیا با هم تاریخ را ورق بزنیم - به نقل از دکتر شریعتی - : ( 1 )

توده ی مسلمان تا کوچکترین ناراحتی از نظر سرنوشت جامعه می دید ، کوچکترین ظلم و ستمی از طرف خلیفه به مردم می دید ، یا یکی از وابستگان قدرت خلافت را می دید که از مقام خودش سوء استفاده کرده ، تمام مردم کوچه و بازار ، از هر شغلی به مسجد می ریختند و داد فریاد و محاکمه خلیفه و توضیح خواستن ... ! این وضع حساسیت اجتماعی توده ی مسلمان در زمان پیغمبر بود، در زمان عمر بود، در زمان ابوبکر بود، در زمان علی بود ، و حتی در تمام دوران بنی امیه بود! معلوم است که بر چنین مردمی نمی شود درست و حسابی حکومت کرد ، نمی شود آنها را فارغ البال به زیر مهمیز کشید ! آنها تا به این اندازه " فضول " بودند ! مردمی بودند که " خود آگاهی انسانی " و " آگاهی اجتماعی " داشتند ،  چرا که مسلمان بودند و تعهد اجتماعی بسیار تند و حساس داشتند . این است که همانطوری که تا صدای اذان بلند می شد با شدت و شور و هیجان به نماز می رفتند و در آنجا به خویشتن فرو می رفتند و به خویش و سرنوشت خود و به خود آگاهی می اندیشیدند ، همان طور هم وقتی که می دیدند عمر ، امپراطوری که مصر و ایران و روم را برایشان گرفته، پیرهنی که از غنایم جنگ پوشیده از پیرهن اصحاب دیگر و مردم کمی درازتر است ( غنیمت ها باید مساوی تقسیم شود ، چه عمر باشد که فرمانده و امپراطور بزرگ شرق و غرب عالم است و چه یک سرباز ) ،اعتراض می کردند

که " چرا پیرهن تو بلندتر است ؟ " مردم ، به جای اینکه از او سپاسگذاری کنند و برایش صلوات بفرستند ، که ایران و روم را گرفته ، و ازش تقدیر کنند ، اولین بار محاکمه اش کردند و یقه اش را گرفتند که چرا پیراهن تو از مال دیگران بیشتر است ، و غنیمتی که تو گرفتی از غنایم دیگر بیشتر بوده ؟ تبعیض کردی ؟

حساسیت توده را نگاه کنید ! حساسیت مردم را نسبت به سرنوشت اجتماعی خودشان ببینید! این است که می توانند تمام ایران متمدن عهد ساسانی را با یک " پف " به هوا پرت کنند ، که اصلا معلوم نشد که کجا رفت ! و این است که می توانند تمام روم را فرو بشکنند ، تمام مصر را با حمله یک سپاه سه هزار نفری تسلیم کنند ... ! " اینها " آدم هایی هستند که می توانند تاریخ را عوض کنند تا این اندازه به دقیق ترین حرکتی که در سرنوشت جامعه شان به وجود می آید توجه دارند ..

بعد عمر مجبور می شود – آن هم نه اینکه سخنگویش بیاید به مخبرین توضیحاتی بدهد ، نه ، می کشندش به مسجد ! - تا عبدالله پسرش را شاهد بیاورد می گوید : " بیایید تحقیق کنید ! نماینده بفرستید هر جا که می خواهید نماینده بفرستید و تحقیق کنید چون من قدم دراز است و مقدار پارچه ای هم که به همه رسیده بود و برای بعضی ها کافی بود برای من کافی نبود این بود که عبدالله قسمت خودش را به من داد ، تا از دوتا قواره غنیمتی یک پیراهن برای من بشود ، و بنابراین این سهم خودم به اضافه سهم پسرم عبدالله است . بروید ببینید ، عبدالله از این غنیمت ندارد !! آنها هم رفتند و تحقیق کردند ، بعد تبرئه اش کردند !!!

خوب معلوم است که به این مردم نمی شود " حکومت کرد "

اگر مایل به شنیدن باشید در پست بعدی ادامه می دهم ...

پاورقی:

.............................................................................................................

1) خودآگاهی و استحمار – صفحه 33

2) آقا عارف نظرتان را خواندم ... آن لینک را به اضافه اکثر لینک های آن وبلاگ را هم خواندم ... می بینی نسل جوان ما چقدر با جوانان انقلاب فرق دارند ... با اس ام اس اعتراض می کنیم آن هم در قالب جک ... چقدر هم نتیجه داد داریم تنها نتیجه اش را می بینیم ... فکر نمی کنیم نتیجه این جک ها و اس ام اس ها آنقدر بارز نباشد که نیاز به توضیح داشته باشد .. !!

3) همیشه دوست داشتم دلیلی باشم برای رویش لبخندی بر دل دوست !! اما انگار شدم آدم بده ی صفحه دفتر خاطرات دوست !!!

انگار این روزها آدم ها نمی توانند راحت ببخشند ... خداگونه بودن سخت تر شده ... بازهم از سها و رقیه عزیرم بابت رفتار اون روز عذر می خوام ... باور کنید هیچ ربطی به امتحان و نمره نداشت که اگر داشت دیگه نیازی نبود مطهره هم اون روزها رفتار سرد و تلخ من و دوری و انزوا و سکوت رو تحمل کنه و درک کنید که حتما اتفاق بدی افتاده بود که مجبور بودم اونطور برخورد کنم ... کاش ببخشید !!! ...

3) خیلی دیر شده اما روز مهندس رو به همه دوستان - مهندس بعد از این - عزیزم تبریک می گم ...مخصوصا مطهره ی عزیزتر از جانم ...

4) دوست من این روزها دلتنگ توام ... می دانم شاید باورت نشود همان دخترک سرسخت و نامهربان روزهای نخستین حالا دلتنگ مهربانی توست ... دعا کن وقتی از سفر بازمی گردم با قلبی مملوء از یقیین و بی هیچ شک و تردید به استقبال سرنوشت بروم ...حالا تنها کسی که می داند این سفر بیشتر از آنچه که می نماید برایم ارزشمند و مهم است تویی و من هنوز خوشحالم که تو دوست منی ...


مرغ دل به یاد تابوت شهید پر می گیره


به نام او ....

قصه امشب من صنعت شعری نداره

مثل من غریبه و تو غصه ها کم میاره

به شرار دل می سورزم ز تمامی وجود

بسم رب الشهدا یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود زیر گنبدکبود

روزهای جبهه و جبگ روزهای قشنگی بود

روزهای قشنگی بود روزهای سخت جدایی

کاشکی جنگ تموم نمی شد میشدیم کربلایی

مادری چشمش به در چرا عزیزم نیومد

بعد چند روز پسرش به روی دست ها میومد

اما بعد جبهه ها ما از خوب ها جدا شدیم

لباس خاکی فراموش شد و بی وفا شدیم

یا ابا صالح پس کی می آیی؟؟!!!

اونجا با ذکر حسین شبونه معبر می زدند

همه جا جار می زنند غلام ابن الحسن انند

ذکر یاابن العسکری از لبشون کم نمی شد

غیر یا مهدی چیزی به دردها مرهم نمی شد

اینجا کم کم خاطراتو از تو ذهن ها می برند

دیگه حرفی از شهید تو مجلس ها نمی زنند

اونجا ناله می زدند چرا آقامون نمی آید

حال جبهه خبر از حضور آقامون می داد

اینجا خون به قلب ناز مهدی زهرا شده

صوت موسیقی طنین انداز محفل ها شده

اونجا کرخه و دو کوهه جنت جانبازها بود

جزر و مد رود دجله مبهوت اشک چشم ها بود

اینجا با زخم زبون جانباز و تحویل می گیرند

همه عزتو تو ثروت و تحصیل می بینند

اونجا سربند اباالفضل به همه توون می داد

بسیجی با لب تشنه لب دریا جون می داد

اینجا غیرت میدن و عشق تمدن می خرن

با حجاب بی حجاب دم از تمدن می زنند

اونجا رفتن روی مین که دنیا رو رها کنید

درد بی درمون دنیا دوستی رو دوا کنید

اونجا زیر برف و بارون توی سنگر های سرد

اینجا ویلا و تجمل رو دلها نشونده درد

یکی محزون یکی خندون شیوه ی اونها نبود

این طریق نبوی و سیره ی مولا نبود

این وصیت نامه بت شکن خمین نبود

روی بوم خونه ها جز پرچم حسین نبود

یا اباصالح پس کی می آیی؟؟؟

بی مقدمه !!!
دوستی خوندن کتاب " خودآگاهی و استحمار " دکتر علی شریعتی رو بهم پیشنهاد کرد و تاکید داشت که حتما این کتاب رو بخونم و جالب این بود که ادعا می کرد بخش عظیمی از اندیشه هاش در این کتاب هست ...

اگه حوصله شو دارید بیاین با هم بخشی از این کتاب رو بخونیم :

خود آگاهی بالاتر از آگاهی از فلسفه ، آگاهی از علم , آگاهی از تکنیک، آگاهی از صنعت است ؛ اینها « آگاهی » است نه « خود آگاهی » !

یعنی چیزی که مرا به خویش بنمایاند , چیزی که مرا استخراج کند , چیزی که مرا به خودم معرفی کند ، چیزی که متوجهم کند که من چقدر « ارزش » دارم.

هرکس به میزان ایمانی که به خودش دارد ارزش دارد .

چقدر مارا تحقیر کرده اند !

نظام اجتماعی و تربیتی را نگاه کنید – از خانواده به بعد همینطور است – به قدری ما را تحقیر کرده اند که چیز هایی را به عنوان " امکانات قدرت خودمان " برای خود نمی شناسیم ؛ که حتی بچه های حیوانات این قدر خودشان را عاجز نمی بینند !
حتی از اینکه حرفمان را بگوییم ، انتقادی کنیم ، سوالی بپرسیم عاجزیم !
سراپای وجودمان عجز است
، در تصورمان نمی گنجد که عرضه انجام کار کوچکی را داشته باشیم ! این قدر نسبت به شخصیت خودمان بی ایمان و کوچکیم ! و مسلما نسلی و آدمی که خودش ، خودش را کوچک بشمارد " کوچک هم هست " !

برای اینکه بتوانی دیگری را به صورت برده خودت تسلیم کنی ، اول باید تحقیرش کنی به قدری که خودش باور کند از نژاد و خاندان پست است ! آنوقت است که پست برایش نه تنها چندش آور نیست ، بد نیست که با تمام التهلاب و آرزو و عشق و التماس ، می آید به بردگی تو و پناه می آورد به اربابی تو !
مگر ما را ، ما دنیای سومی ها ، ما شرقی ها ، ما مسلمان ها را چه کار کردند ؟اول مذهبمان ، زبانمان ، ادبیاتمان ، فکرمان ، گذشته مان ، تاریخمان و اصلا نژادمان را و همه چیزمان را چنان تحقیر کردند ، و ما را به قدری آدم های دست دوم حساب کردند ، که ما نشستیم خودمان خودمان را مسخره کردیم !

خودآگاهی و استحمار – دکتر علی شریعتی – چاپ اول 1386 – صفحه 23

خوب کافیه .. بیاین با هم چندبار این جمله رو تکرار کنیم .. اصلا بشود مشق شبمان تا بفهمیم داریم با خودمان چه کار می کنیم ...

" نشستیم خودمان ، خودمان را مسخره کردیم "

من قضاوتی نمی کنم فقط دوتا از پیام های کوتاه که دو روز اخیر از همون دوست مذکور به دستم رسیده رو براتون می نویسم ... تا باهم قضاوت کنیم جوان امروز که در حرف دم از روشنفکری می زند و حتی دیگری را به خواندن فلان کتاب دعوت می کند خودش در عمل چه می کند :

" اولین گزارش سفیر امید : زمین گرد است " !!!

" در پی پرتاب موفقیت آمیز ماهواره امید و دست یابی ایران به تکنولوژی فضایی نام کهکشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر یافت !!

بیشتر به این جمله بیاندیشیم : خودمان خودمان را مسخره کردیم ...

حرف دل زیاد است و مجال کم ...
التماس دعا...

در پناه حق...

پاورقی :

- از مطهره ، رقیه و سهای عزیزم عذر می خوام به خاطر این دو روزی که نمی تونستم جواب تماس هاشونو بدم مخصوصا مطهره و رقیه عزیزتر از جانم به خاطر محبتتون و نگرانی تون از صمیم قلب ممنونم امیدورام لایق این محبت باشم منو ببخشید این روزها حال خوشی ندارم اجازه بدین یه کم تنها باشم .... دلم برای خودم تنگ شده !!!

- دوست من یادت هست گفتم هر بلایی که بر سر آدمی می آید یا آزمایش اوست یا کفاره گناهش ... یادت هست که گفتم اتفاق ناگوار و غیر منتظره ی آن روز کفاره کدام گناهم بود ؟! یادت هست که گفتم می خواهم جبران کنم چون خواهان آن گوهری هستم که لیاقت و قدرت می خواهد !! حالا این را می گویم تا بیشتر باورت شود که حرفم بر حق بود امروز بر خلاف آن روز تلخ بهترین اتفاق برایم رقم خورد .. می بینی نشانه های آشکارش را .. می بینی تا به خطا رفتم مجازات شدم و همینکه در صدد جبران بر آمدم تشویق !!! .... دوست من سپاس قلبم را از درک بالایت نسبت به اندیشه ام پذیرا باش ... بزرگی ات ستودنی است و من خوشحالم که تو دوست منی ...

یا من اسمه الدوا...!!!

آوای عاشقانه ی ما در گلو شکست...

همین...

و دیگر واژه ها یارای به تصویر کشیدن

غمم را ندارند ....

و باز هم این روح همان روح تشنه ای است که مشتاق لحظات تنهایی و گریز از هیاهوی دنیای بی رنگ آدم هاست ...

دیدی چه راحت بغض های فرو خورده در گلو ناگفته ماند ..

دیدی حتی اشک هم راوی این قصه پر ترانه نشد !!!!

دیدی چه ساده ترانه هایمان بی صدا ماند ....

دیدی که بالهای پروانه های نگاهمان در  دود وشلوغی شهر بی رنگ شد....

نگفتم روزی خواهد رسید که همه اصولی که ساختیم نقض خواهد شد ...

به نام او که زندگی داد ..

سلام 

میگن "مهمون حبیب خداست "

دل نوشته های یکی از این دوستای خوب خدا مهمون کنج غربت ترانه سکوته ...

و خدایی که در این نزدیکی است ... لای این شبوها ...پای آن کاج بلند

 

و چه زیباست که انسان خدا را به خاطر صفت هایی که دارد ، دوست داشته باشد . تجسم او درهرمنظر و جایگاهی ، شناختی نزدیک به افکار ، در ذهن ترسیم می کند .

کسی که اگر دوست بود ، دوستی رو در حق انسان تمام می کرد ...

کسی که اگر مادر بود ، هرگز آدمی بزرگ نمی شد ، تا در آغوش او تا ابد کودک باقی بماند ...

او همدمی بود که همیشه در کنارت می ماند و تو هرگز فراموش نمی شدی ...

معشوقی که وفادار می ماند . مهربانی ، که با همه ی خداوندیش ، دوست دارد به آنجا که هست ، برسی !

معلمی می شد که هیچ گاه از شاگرد تنبلش خسته نمی شد و سعی می کرد هر چه می داند به او بیاموزد ...

آری او بهترین معلم بود ... آری او بهترین دوست می بود ...

چه کمالی بالا تر از این ، که :

خوب بودن را به خاطر او بخواهیم

دوست داشتن را به خاطر عشق بخواهیم

و حرف ها را به خاطر ارزش واقعی خودشان .

تا به پایان راهی برسیم که دنیا را برای خودمان نخواهیم .

چرا خود را از فضای بسته ای که هستیم آزاد نکنیم ؟ چرا زندگی بدون ریا و خالصانه را مانند اطاعت محض کودک از طبیعت درونش یاد نگیریم ؟

آزاد فکر کردن یعنی سبک بودن .رها کردن تمام اضافات ذهنی . تعصب ، غرور، توجیه خداجویی ها !! ، منافع شخصی و...

یعنی ساده ی ساده اندیشیدن . این طور احساس کردم که انتهایش باید به او ختم شود .

تا به این لحظه از عمر ، آیا دقت کردید که چقدر خوب می شود ، نماز هایمان را برای خودمان بخوانیم نه برای خدا ! یعنی نه به خاطر ادای دینمان به خدا بلکه بیشتر به نفع خودمان که بتوانیم رشد کنیم ، برای بزرگ تر شدن خودمان . از اینکه با گذشتن نماز از وقت معینش ، اضطراب و دلشوره ای در دلمان می افتد به این خاطر باشد که لحظه ای را برای نزدیک شدن به او از دست دادیم ، نه به خاطراینکه از انجام یک عادت روزانه عقب افتادیم .

همه ی خوشی ها ، همه ی دلنگرانی ها مان برای خودمان باشد . در این صورت ، شاید بر عکس چیزی که تصور می کنید ، به او بیشتر علاقه مند شوید . و اعمالتان را برای او خالص کنید . این دو بینش هیچ تضادی با هم ندارند ، که برای دلت عمل کنی و در عین حال به قرب او برسی .

خوب است به جملات ساده پنداشته شده ی اطرافمان بیشتر تامل کنیم . وقتی به مشکلی بر می خوریم ، از دهن کسانی این جمله رو می شنویم : دنیا دو روز بیش نیست و ارزش ناراحت شدن را ندارد . این کلامی سنگین و حتی درک آن از بسیاری از خود متکلمان این سخن فراتر است . وقتی کسی به این درجه برسد ، هرگز اندوهگین و نگران نخواهد بود . داشتن چنین روحی وارسته از حوادث روزگار ، همان ماموریتی است که به خاطر آن وارد زمین شدیم .

به هنگام کشف یک حقیقت ، در می یابیم که زندگیمان هم جز رسیدن به واقعیات نیست . به این خاطراز زندگی ، معانی مختلفی استنتاج می شود .

اکثرمان نمی دانیم که چرا در این دنیا هستیم ! برای همین مرتکب اعمال بد نیز می شویم ، گاهی هم دلیلش فراموشیست .

زندگی رسیدن به حقایقی است که منجر به زیستنمان می شود

 

او بود که اعتماد کرد ...

کسی که می بخشد ...